تبليغاتX
2khtari be name aseman - يادش بخير كودكي




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


2khtari be name aseman

حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..

امروز دلم گرفته بود.نميدونم واسه چي ولي دلم حسابي هواي جايي كرده بود كه بشينم يه جايي و با خودم خلوت كنم و با يكي حرف بزنم.تنهايي رفتم سيد جعفر،همون امام زاده اي كه خاطره هاي تلخ و شيرين زيادي رو توي اون تجربه كردم.چه روزهايي كه شادبودم و با دوستان،چه روزهايي كه غمگين بودم و تنها...

امروز وقتي كنار حرم نشسته بودم و داشتم با آقا حرف ميزدم؛بچه كوچولويي رو ديدم كه هركاري مامانش ميكرد رو انجام ميداد.دست هاي كوچيكش رو به ضريح ميكشيد و بعد واسه تبرك روي صورتش.درب ورود به مرقد رو ميگرفت،ميزد و مي بوسيد.

يه لحظه ياد دوران كردكيم افتادم.خيلي وقت بود خاطره هاي قديمي رو ورق نزده بودم و مرورشون نكرده بودم.دوراني بدون دغدغه فكري و خاطره هاي تلخ.دوراني پراز خاطره هاي شاد.فقط زماني ناراحت ميشدي كه مامان كم محليت ميكرد يا وقتي چيزي رو كه ميخواستي نمي تونستي بدستش بياري كه اونم به خاطر ساده بودن همون دوران با يه شكلات يا ناز و نوازش مامان؛بابا و اطرافيان اون ناراحتي رو فراموش ميكردي و ميرفتي دنبال شر و شيطوني و بازيگوشيت.

دوراني كه دوستات مثل خودت بودن،ساده و پاك و بي ريا.دل شكستن و فراموش كردن رسمشون نبود.دروغ و دغل و دورنگي رو بلد نبودن.كاري رو ميكردن كه هم خودشون خوشحال بشن هم اونايي رو كه دوست دارن،نه اينكه واسه خوشحالي يكي ديگري رو ناراحت كردن.

دوراني كه دوست داشتن و محبت كردن معني واقعي خودش رو داشت.زموني كه وقتي دلت واسه كسي تنگ ميشد و ميزدي زير گريه بجاي اينكه دعوات كنن و بگن اين ديگه چه كاريه،ميومدن و آرومت ميكردن.دوراني كه بزرگترين شيطنت زندگي نقاشي كردن روي ديوار بود.دوراني كه واسه هديه دادن دنبال چيزاي گرون نبودي و فقط هدفت خوشحال كردن طرف مقابلت بود،حتي اگه ميشد يه نقاشي كودكانه يا حتي شاخه گلي كه باهزار زحمت از باغچه كنده بودي.

زموني كه وقتي ميرفتي مهموني يا مهمون واست ميومد اونقدر خوشحال ميشدي كه بزرگترها رو فراموش مي كردي و ميرفتي دنبال بازي هاي كودكانه ات.دوراني كه وقتي مشكلي بين تو و ديگري پيش ميومد خودت اون رو حل ميكردي؛حالا چه با زدوخورد و دعواي بچه گانه كه آخرش هم با آشتي كردن و خنديدن تموم ميشد،چه با ملايم و صلح و دوستي..

عجب رسمي داره اين زمونه.وقتي بچه اي آرزوت اينه كه هرچي زودتر بزرگ بشي و وقتي بزرگ ميشي و پا ميزاري توي اين دنياي هزاررنگ تنها آرزوت اينه كه برگردي به دوران قديم.

مگه چي داره دوران بزرگسالي جز امر و نهي بزرگترها.هركاري ميخوان انجام بدي ميگن حالا ديگه بزرگ شدي و هركاري كه خودت ميخواي انجام بدي ميگن تو هنوز بزرگ نشدي كه! بزرگي مگه چي داره جز دوست داشتن هاي الكي كه فقط توي حرفه نه عمل.دوراني كه خيلي محدوديت ها واست ايجاد ميشه،ديگه بعضي از اون دوستها و هم بازي هاي دوران قديمي واست ميشن غريبه و فقط مي توني باهاشون سلام و احوال پرسي كني و حرف هاي تكراري و خسته كننده بزرگسالي رو بزني و گهگاهي از دوران شيرين كودكي ياد كني.دوراني كه حتي يه لحظه برگشتن به قديم و بازيگوشي كردن زشته و به قول معروف بده!

دلم واسه دوران كودكيم تنگ شده.اي كاش برمي گشتم به اون زمونها و ديگه بزرگ نميشدم.اي كاش كودك بودم تا هميشه از ته دل ميخنديدم نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم...

باران خورده درشنبه 1388/03/30در هنگامه 13:31بااشكهايي ازآسمان| |


Design By : Night Skin