2khtari be name aseman
حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..
چه بد گفتم،چه بد کردم اگر نفرين به اين دنياي بد کردم ديگر به خلوت لحظههايم عاشقانه قدم نميگذاري، ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت. سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام . من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرانده اي؟! من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد .... ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است. و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند . و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي . تا به حال نوشته بودم ؟ به گمانم نه ! پس اينبار برايت مي نويسم که : دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند . ميخواهمت هنوز ؟؟؟ گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند. ميخوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند. هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد. و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است. به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که : دلتنگت شده ام به همين سادگي .... ‹‹ آسمانم ستاره می خواست که تو آمدی. ابر حسود اما چشم دیدن خوشحالیم را نداشت. آسمانم ابری شد. بارید و بارید و من... به انتظار دیدن دوباره ات قطره های باران را یکی یکی می شمردم. اما تو دیگر پشت ابر ها نبودی وقتی که تمام شدند. نمی دانم در کدام صورت فلکی باید به دنبال تو گشت. در آسمان بزرگ من جای یک ستاره خالی شد. کاش از خورشید فرار نمی کردی تا روشنتر به دنبالت می گشتم. کاش هرگز آسمانم ستاره نمی خواست. کاش ابر ها کمی مهربانتر بودند تا تو را از دست نمی دادم... ای كاش میدانستی شبها تنها ستاره ای را كه به نامت زده ام به چشمانم سنجاق میكنم تا یادم نرود در روی زمین كسی هم هست كه سبزی لحظه هایش روزی آرزویم بود.... خانه را در چشم های تو پیدا کردم. پلکهایت را به هم نزن خانه خراب میشوم ولی مهم نیست من باز هم دوستت دارم و فقط از خدایم سلامتی و موفقیت و شادابیت را آرزومندم و در فصلهای زیبای خداوندی فقط سکوت و انتظار و نجواهای درونی شبانه و روزانه ام را بهانه میکنم.چه سخت و طاقت فرساست انتظار و سکوت اما ارزشش را دارد.خدایا کمکم کن ای منتظر ترین منتظران . ›› سالها پيش در يكي از مناطق چين باستان، شاهزاده اي آماده تاجگذاري مي شد اما بنا به قانون، بايد اول ازدواج ميكرد. از آنجا كه همسر او ملكه آينده مي شد، بايد دختري را پيدا مي كرد كه بتواند به طور كامل به او اطمينان كند. بنابر اين با مرد خردمندي مشورت كرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند و دختري را كه سزاوار ازدواج با امپراطور باشد، انتخاب نمايد. غرق عشق و شور و مستی بی مثال پر کشیدم از زمین و از زمان آدم و حوا و هرچه زاده اند هر کسی در دست خود یک نامه داشت بعد از آن باری تعالی مینوشت رفت و رفت و نوبتش بر من رسید با غضب افکند سوی من نگاه چشم تا به جهنم دوختم ناگهان زیبا رخی از ره رسید بعد از آن یار و آن دلدار گفت پور موسی (ع) با تو صحبت میکند گر چه او با نامه بد آمده آمده صد بار بر من رو زده گر چه او هم آبرویم برده است خوب میدانم که خوش کردار نیست ************************** ولادت هشتمین ستاره تابناک آسمان امامت و ولایت بر تمامی عاشقان آن امام بزرگ٬آقا امام رضا(ع) مبارک و خجسته باد... آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند ، اگر عاشق شدند وابسته نشوند ، اگر وابسته شدند مجنون نشوند ، و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند .... آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد .... آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد ... آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد .. رسم عاشقي دوزخ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سر لوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد ... آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس .. آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد ...! آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذراندن لحظه هاي زندگي ... ! با هدف عاشق شويد و با عشق عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد ... ! نامه ای برای تو : امروز صبح كه از خواب بيدار شدي،نگاهت ميكردم؛ دوست و دوستدارت: خدا
که نزدت خويشتن را ديو و دد کردم
مرا يا رب نمي خواهي!
گناه هستو ،
به حرفم گوش کن يا رب ،به دردم گوش کن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش کن يا رب
بگو يا رب...
به جز عشقي که دردش را به من دادي
به من يا رب چه بخشيدي که رد کردم
فقط در عاشقي يا رب،
مدد گفتم ،
شدم عاشق،
تمناي مدد کردم
شب مستي اگر يک توبه بشکستم
سحر تکرار توبه، صد به صد کردم
به سيلابم کشاندي، زير و بم ديدم
تحمل در عذاب جذر و مد کردم
برايم آتش دوزخ، فرستادي
برايت لاله ها را در سبد کردم
گرفتي جامه فخر مرا از من
صبورانه کُله را از نمد کردم
نشانم ده اگر يک مور آزردم
اگر يک دانه گندم را لگد کردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از هستو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد کردم
به حرفم گوش کن يا رب ،به دردم گوش کن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش کن يا رب٬خداوندا..

.jpg)
دختر خدمتكار قصر نيز عاشق شاهزاده بود و با وجود اينكه مي دانست فقط زيباترين و ثروتمندترين دختران دربار در آن مجلس حضور دارند، تصميم گرفت از اين فرصت استفاده كرده و دست كم يك بار از نزديك، شاهزاده را ببيند. سرانجام روز موعود فرارسيد و شاهزاده در ميان درباريان ايستاد و شرايط رقابت را اعلام كرد:
" به هر يك از شما دانه اي مي دهم. فردي كه بتواند در مدت شش ماه، زيباترين گل را براي من بياورد، ملكه آينده چين مي شود."
دختر، دانه را گرفت و در گلداني كاشت و از آنجا كه مهارت چنداني در باغباني نداشت، با دقت و بردباري زيادي به خاك گلدان رسيد. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. او هر چيزي را امتحان كرد. با كشاورزها صحبت كرد، آنان راه هاي مختلف گلكاري را به او آموختند اما هيچكدام از اين راهها، نتيجه نداد. هر روز احساس ميكرد از رويايش دورتر شده اما عشقش مانند قبل، زنده بود.
سرانجام، شش ماه گذشت و هيچ گلي در گلدانش سبز نشد. با اين كه چيزي براي نمايش نداشت اما مي دانست در آن دوران، چقدر زحمت كشيده، بنابراين با مادرش صحبت كرد كه اجازه دهد در روز و ساعت موعود به قصر برود. در دلش مي دانست اين آخرين ملاقات با معشوق است. روز ملاقات فرا رسيد. دختر با گلدان خالي منتظر ماند و ديد همه دختران ديگر، نتيجه هاي خوبي گرفته اند: هر كدام گل بسيار زيبايي به رنگ ها و شكل هاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند.
لحظه موعود فرا رسيد، شاهزاده وارد شد و هر كدام از گلدان ها را با دقت بررسي كرد. وقتي كارش تمام شد، نتيجه را اعلام كرد. دختر خدمتكار، همسر آينده او بود. همه حاضران اعتراض كردند و گفتند كه:
"شاهزاده درست همان فردي را انتخاب كرده كه در گلدانش، هيچ گلي نروييده است."
شاهزاده با خونسردي، دليل انتخابش را توضيح داد و گفت:
"اين دختر، تنها فردي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور مي كند، گل صداقت. همه دانه هايي كه به شما دادم، عقيم بودند و امكان نداشت گلي از آنها برويد."

غوطه ور در عالم فکر و خیال
یافتم خود در مکانی لا مکان
گوییا در این زمین استاده اند
نامه را در نزد حاکم میگذاشت
بنده اش اهل جهنم یا بهشت
نامه ام بگرفت و اعمالم چو دید
گفت چیزی تو نداری جز گناه
از نهیب شعله هایش سوختم
حال زارم تا که دید آهی کشید
رو به حق بنمود و با دادار گفت
ضامن آهو شفاعت می کند
چند روزی را به مشهد آمده
صحن و ایوان مرا جارو زده
آب سقا خانه ام را خورده است
لیک دیدم بهر زهرا می گریست


و اميدوار بودم كه با من حرف بزني، حتي براي چند كلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي كه ديروز در زندگيات افتاد، از من تشكر كني. اما متوجه شدم كه خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي كه ميخواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف ميدويدي تا حاضر شوي فكر ميكردم چند دقيقهاي وقت داري كه بايستي و به من بگويي: سلام؛ اما تو خيلي مشغول بودي. يك بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يك ربع كاري نداشتي جزآنكه روي يك صندلي بنشيني. بعد ديدمت كه از جا پريدي.خيال كردم ميخواهي با من صحبت كني؛
اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن كردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.
تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه كارهاي مختلف گمان ميكنم كه اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني. متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه ميكني، شايد چون خجالت ميكشيدي كه با من حرف بزني، سرت را به سوي من خم نكردي. تو به خانه رفتي و به نظر ميرسيد كه هنوز خيلي كارها براي انجام دادن داري.
بعد از انجام دادن چند كار،تلويزيون را روشن كردي.نميدانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟
در آن چيزهاي زيادي نشان ميدهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن ميگذراني؛ در حالي كه درباره هيچ چيز فكر نميكني و فقط از برنامههايش لذت ميبري... باز هم صبورانه انتظارت را كشيدم و تو در حالي كه تلويزيون را نگاه ميكردي، شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نكردي. موقع خواب...،فكر ميكنم خيلي خسته بودي. بعد از آن كه به اعضاي خوانوادهات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي. اشكالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي كه من هميشه در كنارت و براي كمك به تو آمادهام.
من صبورم، بيش از آنچه تو فكرش را ميكني.حتي دلم ميخواهد يادت بدهم كه تو چطور با ديگران صبورباشي. من آنقدر دوستت دارم كه هر روز منتظرت هستم.
منتظر يك سر تكان دادن، دعا، فكر، يا گوشهاي از قلبت كه متشكر باشد.
خيلي سخت است كه يك مكالمه يك طرفه داشته باشي.خوب، من بازهم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به اميد آنكه شايد امروز كمي هم به من وقت بدهي.
| Design By : Night Skin |



