تبليغاتX
2khtari be name aseman




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


2khtari be name aseman

حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..

 
میلاد فرخنده و پر نور و سرور کریمه اهل بیت٬کوثر همیشه جاری٬خانوم فاطمه معصومه (ع) و روز دختررا به تمامی دوستداران و پیروان راستین آن بزرگوار وهمه دختران ایرانی مخصوصا دوستای گل خودم تبریک و تهنیت عرض میکنم...
باران خورده دردوشنبه 1388/07/27در هنگامه 19:59بااشكهايي ازآسمان| |

پدر با شونه های افتاده از در خارج شد.افکارش یک لحظه بهش فرصت برای تصمیم گیری درست نمیدادن.اون از یه ماه پیش که خبره سرطان دخترش رو شنیده بود دنیابراش سیاه شده بود.پدری که هستیش رو مدیون دخترش بود.پری ای که با قدم گذاشتنش به زندگیش زندگیش رو عوض کرده بود٬هرچندکه به دنیا اومدن دخترش سختی های زیادی داشت.

زن ومرد برای داشتن یه کوچولو تمام مطب های دکترای خوب رو زیرو روکرده بودن.این مطب آخر و دکتر توش آخرین امیدشون بود٬آخرین امیدکه به یه کلمه نه یا اره ربط داشت.زن میترسید وارد مطب شه٬میترسید جواب این دکتر هم نه باشه.مرد اونو دنبال خودش میکشوند٬انگار که به زن چند وزنه سنگین وصل کرده بودن که نمیتونست راه بره.دکتربا دیدن آزمایش ها کمی فکر کرد وگفت :مبارکه٬به زودی صاحب فرزندی میشید٬یه کوچولوی نازو خوب.

صدای گریه بچه فضا روپر کرده بود.گریه بچه باصدای الله و اکبر اذان ظهردرهم آمیخت.پدربرای شکربه مسجد رفت٬اون حالاصاحب یه دختر بود٬یه دختر کوچولو وناز.به همین دلیل تمام بچه های بی سرپرست رومهمون کرد ویه جشن باشکوه گرفت.

دخترصدای جیغش توخونه پیچید که میگفت مامانی دیرم شد.بدو٬معلممون دعوام میکنه ها.اون حالا اول دبستان بود و شبیه یه فرشته ناز شده بود.

وای.. خدایا باورم نمیشه این اسم منه!من نفره اول کنکور٬نه این من نیستم..این باردختر کنکورداده بودو قبول شده بود.

سوگندیادمیکنم.....حالادختر توی لباس فارغ التحصیلش داشت سوگند یادمیکرد.حالابرای خودش یه خانم دکتر بود٬خانم دکتری که میخواست جون هزاران نفر رونجات بده.

حالاخانم دکتر رو تخت بیمارستانی که دکترش بود خوابیده بود وداشت با سرطان دسته پنجه نرم میکرد.تمام دکترا قطع امیدکرده بودند و میگفتن حداکثر یه ماه دیگه کارش تمومه!

الله واکبرو...این بارصدای اذان با صدای لااله الاالله مردم وکسانی که زیره تابوت دختر روگرفته بودن درهم آمیخت.دختر رو به خاک سپردن. فرشته ای که از اول جای اون تو دنیا نبود و نباید میومد٬اما با اومدنش به هزاران نفر امیدبخشید وجون هزاران نفر رو از دام مرگ رهایی بخشید٬اماحالاخودش با مرگ هم بسترشده بود وتوی خونه ابدیش خوابیده بود.اون به خواب رفت به خواب ابدی...

****************

این یه داستان بود٬شایدواقعی باشه و برای هزاران نفر اتفاق افتاده باشه.اتفاق افتاده باشه که همیشه یه چیز روبه زور از خدامیخوان و به خدامیگن چی کارکن وچیکار نکن٬درصورتی که اوخداست٬دانای مطلق٬ دارنده مطلق٬کسی که اگرصلاح بدونه میده اگه هم ندونه نمیده یا شایدم صلاح درگرفتن باشه اما ما...چیه که همیشه اسبمون رو میتازونیم و به موانع دقت نمیکینم!

****************

خداجون...

خودم رو میسپارم به خودت٬آخه فقط تویی که میدونی از چی و از کی دلم گرفته٬پس کمکم کن و هیچ وقت تنهام نزار.من سیاه ذره ای بیش واست نیستم میون این همه بنده خوبی که داری ولی من تورو دارم٬فقط و فقط تو....

میخوام فریاد بزنم ولی بغض راه گلوم رو بسته و سکوت میکنم٬چون خودت گفتی از رگ گردن هم بهمون نزدیک تری پس داد زدن فایده ای نداره.هیچ چیز نمیگم و تنها امیدم تویی...

باران خورده درجمعه 1388/07/24در هنگامه 13:10بااشكهايي ازآسمان| |

روزی در کنار برکه ای رفته بودم . دو قو را دیدم دو مظهر عشق

                 آن دو مشغول عشق ورزیدن و تعلیم عشق بودند که .......

       از آن دو  پرسیدم؟

      عشق چیست؟

                           گفتند: عشق یعنی جامی سنگی را به جامی از طلا ترجیح دادن.

      گفتم عاشقی  چیست؟

                           گفتند: جامی سنگی را طلا دیدن.

      گفتم عاشق کیست؟

                           گفتند: کسی که میان صد جام طلا فقط جام سنگی را بیند.

      گفتم معشوق کیست؟

                           گفتند: کسی که ارزش عشق ورزیدن را داشته باشد.

     و در پایان سوالاتم پرسیدم

                   چرا به عاشقان مجنون گویند؟

                         گفتند: کسی که عاشق شود دیگر عقلش از کار می افته و دل جای     

         اون و می گیره و دل فرماندهنده می شه و وقتی دل فرماندهنده بشه..............

باران خورده درچهارشنبه 1388/07/22در هنگامه 8:50بااشكهايي ازآسمان| |

شعر و خط:استاد حسین منزوی

باران خورده درجمعه 1388/07/17در هنگامه 18:8بااشكهايي ازآسمان| |

وقتی که برگی رو زمین میفته

                حس میکنم گریه بی صداشو.

                             آخه منم یه برگ خشک و زردم

                                          که بی صدا یه عمره گریه کردم

                                                       حس میکنم چی میگذره تو قلبش

                                                                    وقتی می بینه مرگ لحظه هاشو.

باران خورده دردوشنبه 1388/07/13در هنگامه 22:45بااشكهايي ازآسمان| |

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و رویش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خواند :

پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو  رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با استیسی پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. استیسی به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. استیسی چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و استیسی بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.با عشق،پسرت،جان.


پاورقي :  پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامی. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوستت دارم!  هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

باران خورده دریکشنبه 1388/07/12در هنگامه 22:40بااشكهايي ازآسمان| |

در صورتي كه تاريخ تولد شما در:

سوم تير باشد،"خاكستري" هستيد.

خاكستري:

جذاب و فعال است.هرگز احساسات خود را پنهان نمي كند و هرآنچه كه درونش است را آشكار ميكند؛اما ضمنا مي تواند خود خواه هم باشد.مي خواهد مورد توجه باشد و نمي خواهد بطور نابرابر با او برخورد شود.مي تواند روز مردم را روشن كند.آنها مي دانند در زمان مناسب چه بگويند و خوش اخلاق هستند.

رنگ خودم رو نوشتم تا کسی گله نکنه.بقیه تاریخ و رنگ ها رو توی ادامه مطالب گذاشتم...


حرفهاي ديگر از جنس باران
باران خورده درجمعه 1388/07/10در هنگامه 13:45بااشكهايي ازآسمان| |

این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود . ماهی کوچکی که تُـنگ آزارش میدهد و بوی دریا هوایی اش کرده است .

قلب ها همان نهنگانند در اشتیاق اقیانوس اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد ؟!

آدم ها ، ماهی ها را در تـُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه . اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است .

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد ، تو چطور می خواهی قلبت را در سینه ات نگه داری ؟ و چه  دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع .

این ماهی کوچک ، اما بزرگ خواهد شد و این تُـنگ ، تـَنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید .

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نـَقبی میزدی از تـُنگ سینه به اقیانوس . کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره میزدی . کاش ...

بگذریم ...

دریا و اقیانوس به کنار ، نامنتها و بی نهایت پیشکش .

کاش لااقل آب این تُـنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است . و تو میدانی که آب هم بماند می گندد ٬ آب هم که بماند لجن می بندد  و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد !

باران خورده درسه شنبه 1388/07/07در هنگامه 18:30بااشكهايي ازآسمان| |

مرد جوون: ببخشين آقا، مي تونم بپرسم ساعت چنده؟
پيرمرد: معلومه كه نه!
جوون: ولي چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي؟!
پيرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه؟!
پيرمرد: ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي!
جوون: كاملا" امكانش هست !
پيرمرد: ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !
جوون: كاملا" امكان داره !
پيرمرد: يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم! بعد از اين دعوت من، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده؟!
جوون: ممكنه!
پيرمرد: بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي!
مرد جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد: بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد!
مرد جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهاي متوالي، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !
مرد جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد: بعد از يه مدت، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم!!!!!!

باران خورده دریکشنبه 1388/07/05در هنگامه 18:40بااشكهايي ازآسمان| |


Design By : Night Skin