تبليغاتX
2khtari be name aseman




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


2khtari be name aseman

حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..

اگه گریه بزاره٬مینویسم          کدوم لحظه تورو از من جدا کرد

نگو اصلا نفهمیدی٬نگو٬نه          تو بودی اونکه دستامو رها کرد

خودت گفتی خداحافظ٬تموم شد           منو تو سهممون از عشق این بود

خود تو حرمت عشقو شکستی          بریدی٬آخر قصه همین بود

اگه مهلت بدی یادت میارم          روزایی رو که بی تو عین شب بود

تموم سهمت از این دنیا٬عزیزم          بزار یادت بیارم٬یک وجب بود

بهت دادم تموم آسمونو          خودم ماهت شدم آروم بگیری

حالا ستارها دورت نشستن          منو ابری گذاشتی داری میری

بیا برگرد از این بن بست بی عشق           بزار این قصه اینجوری نباشه

آخه بذر جدایی رو چرا تو؟          چرا دستای تو باید بپاشه

خداحافظ٬نوشتن کار من نیست          آخه خیلی باهات ناگفته دارم

اگه گریه بزاره مینویسم          اگه مهلت بدی یادت میارم.......

باران خورده درپنجشنبه 1388/02/31در هنگامه 16:6بااشكهايي ازآسمان| |

عشق

از نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته ، که دنیا را دیده است ، بی هیچ دگرگونی

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را برایم می گشاید.

عشق من،خندۀ تو

در تاریکترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی به ناگاه

خون من بر سنگ فرش جاری است

بخند، زیرا خندۀ تو ، برای دستان  من

شمشیری است آخته

نان را ، هوا را ، روشنی را ، بهار را

از من بگیر ، اما

خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم

                                                         "پابلو نرودا"

باران خورده درسه شنبه 1388/02/29در هنگامه 23:3بااشكهايي ازآسمان| |

چقدر فاصله اینجاست

          میان این دل و این کوه

                    میان شادی و اندوه

                              چه قدر فاصله اینجاست

                                        درون این دل پر زخم

درون لذت یک اخم

          چه قدر عاطفه اینجاست

                    برای تیشه ی عاشق

                              برای اشک شقایق

                                        چه قدر خاطره اینجاست

کنار قصر طلایی

          کنار دشت جدایی

                    چه قدر فاصله اینجاست

                              میان خنده و فریاد

                                        میان قصه ی فرهاد

باران خورده دریکشنبه 1388/02/27در هنگامه 17:35بااشكهايي ازآسمان| |

امروز ظهر از طرف یکی از بهترین دوستام یه کتابی رو هدیه گرفتم که واسم بهترین یادگاری هست و خواهد بود.

با اینکه توی دانشگاه ازش بابت این هدیه تشکر کردم ولی بازم اینجا بهش میگم واقعآ ممنون که به یادم بودی.همین به فکر بودن بهترین چیزیه که یه دوست از دوستای عزیزش انتظار داره و واسش باارزشه.

این سبد گل هم به اون و تمام دوستای خوبم تقدیم میکنم و بهشون میگم خیلی دوستتون دارم و واسم عزیز و مهمین!

باران خورده درپنجشنبه 1388/02/24در هنگامه 23:38بااشكهايي ازآسمان| |

یادمه یه دوست عزیزی بهم گفته بود هروقت خواستی فراموش کنی بنویس.

دفعه پیش که دل نوشته رو نوشتم یه تعدادی فکر کردند درباره اونها نوشتم و منظورم اونها بوده.به همین دلیل به خودم قول دادم دیگه ننویسم ولی امشب دیگه نتونستم ننویسم.اومدم تا فقط بنویسم :

خوش بحال عروسک که در همه حال لبخند روی لبهاشه حتی اگه کسی ناراحتش کنه...

باران خورده درچهارشنبه 1388/02/23در هنگامه 23:13بااشكهايي ازآسمان|

 آمدی چه زیبا

          گفتم دوستت دارم چه صادقانه

                    پذیرفتی چه فریبنده

                              آغوشم برایت باز شد چه ابلهانه

                                        با تو خوش بودم جه کودکانه

همه چیزم شدی چه زود

          به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه

                    نیازمندت شدم چه حقیرانه

                              واژۀ غریبانۀ خداحافظ به میان آمد،چه بی رحمانه

                                        و من سوختم چه عاشقانه.

ولی...

          هنوز هم دوستت دارم،غریبه.

باران خورده درسه شنبه 1388/02/22در هنگامه 12:50بااشكهايي ازآسمان| |

تو به من خندیدی

          و نمی دانستی

                    من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

                              سیب را دزدیدم

                                        باغبان از پی من تیز دوید

 سیب را دست تو دید

          غضب آلود به من کردنگاه

                    سیب دندان زده از دست تو افتادبه خاک

                              و تو رفتی و هنوز،

                                        سالهاست که در گوش من آرام، آرام

خش خش گام تو تکرارکنان

          می دهد آزارم

                    و من اندیشه کنان

                              غرق در این پندارم که چرا،

                                         - خانه ی کوچک ما سیب نداشت

(حمید مصدق)

باران خورده دردوشنبه 1388/02/21در هنگامه 19:35بااشكهايي ازآسمان| |

چند روز پیش که مامانم دل نوشته ام رو خوند،نظراتش رو بهم داد.

بهم گفت:همیشه سعی کن نیمه پر لیوان رو ببینی و نیمه خالی رو در نظر نگیری.گفت: بجای اینکه به آسمون خوش بحال بگی،بگو خوش بحال من که میتونم آسمون زیبا رو ببینم.خوش بحال من که میتونم وقتی ناراحتم به آسمون نگاه کنم و آروم بگیرم.خوش بحال من که میتونم وقتی آسمون داره میباره برم زیر اشکاش و خیس بشم تا شاید گناهام اینجوری شسته بشه و پاک بشم..

نصیحتم کرد و گفت:سعی کن توی زندگیت همیشه توکلت به خدا باشه وهر وقت که دلگیر شدی با خالق خودت حرف بزنی تا سبک بشی،چون فقط اونه که تورو بهتر از خودت میشناسه وحتی بیشتر از خودت صلاحت رو میدونه و میتونه توی بدترین شرایط هم کمکت کنه و به دادت برسه.تنها خداست که به همه صحبت هات گوش میکنه،بدون اینکه خسته بشه یا اینکه بجای بهتر کردنت بیشتر ناراحتت کننه.همیشه به یاد داشته باش که تنها سنگ صبور زندگیت پروردگارته نه هیچ کس دیگه.

سعی کن همیشه توی رفتارهات و  زندگیت مثل قهوه باشی تا حتی اگه بجوش هم اومدی،آب را بکنی مثل خودت و توی اون ناراحتی ها حل بشی و محوشون کنی،نه اینکه زیر بار غم و غصه ها شونه خالی کنی.با اطرافیانت بجوش و باهاشون راحت باش ولی کاری هم نکن که اونها تو رو یه دستمال کاغذی تصور کنن و هروقت بهت احتیاج داشتن ازت کمک بخوان و بعدش بندازنت توی سطل آشغال..

ممنون مامان مهربونم که توی همه شرایط با راهنمایی و نصیحت هات بهم کمک میکنی تا راه بهتر رو انتخاب کنم...

باران خورده درشنبه 1388/02/19در هنگامه 9:30بااشكهايي ازآسمان| |

 
یا علی رفتم بقیع اما چه سود
 
هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود

يا علي قبر پرستويت کجاست
 
آن گل صد برگ خوش بویت کجاست
 
هر چه ياشد من نمک پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

حج من بي فاطمه (س) بي حاصل است

فاطمه (س) حلال صدها مشکل است
باران خورده درشنبه 1388/02/19در هنگامه 9:0بااشكهايي ازآسمان| |

همیشه از آسمون خیلی خوشم میومد.گاهی صاف بود،گاهی ابری.گاهی ازش بارون میومد،گاهی برف.هیچ کس هم از این تغییر وضعش ناراحت نمیشد،برعکس خوشحال هم میشد.

همیشه از دیدن ابرهای جور واجور و متفاوت توی آسمون لذت می بردم.به خودم می گفتم خوش بحال آسمون که این همه دوستای ابری داره که هر وقت آسمون خواست بباره اونها هم کمکش میکنن و رنگشون میشه تیره و تار..

خوش بحال آسمون؛هیچ وقت واسه باریدنش دلیل نمیخواد و هر وقت دلش بگیره میتونه بباره،بباره تا دلش خالی بشه.کسی هم نمیگه واسه چی،دلیلش چیه.حتی با رعد و برقش داد میزنه و بغض توی گلوش رو میشکنه.تازه اونایی که عاشق بارونن،میرن زیرش و تا میتونن از این گریه آسمون لذت میبرن و گاهی میشن مثل خود آسمون،دل گرفته و گریون!خوبی اینکه میشه رفت زیر بارون و شد مثل آسمون اینه که اگه قطره اشکی هم از چشمات روون شد میزاری به حساب قطره های بارون که روی صورتت خوردن و دارن میلغزن.

خوش بحال آسمون،بعد از اینکه دلش از غصه و غم خالی شد؛میشه همون آسمون صاف و ساده!!گاهی هم با رنگین کمون زیبا و هفت رنگش به مردم ثابت میکنه که هنوزهم دوستشون داره و فقط کمی ازشون دلگیر بوده.

خوش بحال آسمون که حتی توی شب هم که سیاه و تاره،دامنش رو پرمیکنه از ستاره های درخشان و یه ماه گرد و نورانی..شب که میشه ستاره ها از طرف آسمون به مردمی که روی زمینن چشمک میزنن و بهشون میگن آسمون هنوز هم دوستتون داره..

این دو؛سه روزه معلومه آسمون دلش گرفته.خیلی هم دلگیره که حتی وقتی خورشید داره نور و گرما هدیه میکنه نمی تونه جلوی خودش رو بگیره و میزنه زیر گریه و به آدمها اشک هاش رو کادو میده.

همیشه دوست داشتم اگه نمیتونم مثل آسمون صاف و وسیع و بخشنده باشم لااقل مثل اون وقتی دلم میگیره بتونم راحت ببارم.

یه مدتیه دلم از بعضی هایی که اصلا فکرش هم نمیکردم و ازشون انتظار نداشتم گرفته!ای کاش می تونستم مثل آسمون حتی اگه شده با اشکام حرفای دلم رو بزنم و نزارم توی دلم بمونه ولی انگار نمیشه.نمیتونم مثل آسمون باشم و راحت ببارم و بگم آی آدما؛دلم از دستتون گرفته،دلم ازتون پره.دلم میخواد گریه کنم،دلم میخواد داد بزنم و از این همه ناراحتی خالی بشم ولی بازم میگم بیخیال این دنیا..بیخیال...

بازم خدا رو شکر هرچند توی این مدت نتونستم حرف دلم رو بزنم ولی تونستم از خیلی چیزها،خیلی حرفها،خیلی حرکت ها،آدم های اطرافم رو بیشتر بشناسم و اونها رو بهتر درک کنم و با اونها همون جوری که باهام رفتار میکنن،رفتار کنم...

باران خورده درشنبه 1388/02/12در هنگامه 23:50بااشكهايي ازآسمان| |

گریه شاید زبان ضعف باشد،شاید خیلی کودکانه،شاید بی غرور

اما هر وقت که گونه هایم خیس میشود...

می فهمم که نه کودکم ،نه ضعیفم...

بلکه پر از احساسم...


همیشه فکر میکردم اگه واسه دوستام یه دوست واقعی نیستم حداقل یه دوست معمولی هم نیستم..

همیشه به دوستام به چشم خواهر یا برادر نگاه میکردم و اونها رو به همون اندازه دوست داشتم...

همیشه تمام سعیم این بود که دل دوستام رو نشکنم و اگه میشکستم سعی میکردم تا جبران کنم..

همیشه دوست داشتم اگه دوستام از دستم ناراحت میشدن میومدن با خودم مشکلشون رو حل میکردن..

همیشه دوست داشتم همون جوری که من سعی میکنم شرایط دوستانم رو درک کنم اونها هم منو درک میکردن..

همیشه دوست داشتم بتونم اونی که بهش میگم دوست و بهش اعتماد میکنم اون هم بهم بگه دوست..

همیشه میخواستم کسی که واسه دوستی انتخابش میکنم کسی باشه که وقتی ناراحتم به پای حرفا و درد و دلهام بشینه و گوش بده..

خدا رو شکر که همه این همیشه دوست داشتن هام  واقعیت داره و همه دوستام اینجورین..

باران خورده درجمعه 1388/02/11در هنگامه 0:12بااشكهايي ازآسمان| |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و ناپایدار..برخی نادوست، و برخی دوستدار که دست کم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.


و چون زندگی بدینگونه است،برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد تا که زیاده به خودت غره نشوی.


و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری،تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است؛همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است،بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.


و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.


امیدوارم سگی را نوازش کنی.به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است »فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِدیگری است!

و در پایان اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم .

ویکتور هوگو

باران خورده درپنجشنبه 1388/02/10در هنگامه 14:48بااشكهايي ازآسمان| |

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانۀ آنهاست.

نه وصل ممکن نیست،همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود (دچار یعنی عاشق) و گرنه زمزمۀ حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.

و عشق صدای فاصله هاست.

فاصله هایی که غرق ابهامند.

همیشه عاشق تنهاست.

باران خورده درچهارشنبه 1388/02/09در هنگامه 22:0بااشكهايي ازآسمان| |

عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید.

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد

امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم.

آنچه شما درباره خود فكر می كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است که دیگران درباره شما دارند.

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید.

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند،نه رفتار و عملكرد شما.

پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر مشاوره ای داشته باش.

انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند.

هركس، آنچه را كه دلش خواست می گوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود.

وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد،باید تابوت خود را آماده كند.

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید.

اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید.

خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد.

درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش.

كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند.


حرفهاي ديگر از جنس باران
باران خورده درسه شنبه 1388/02/08در هنگامه 15:40بااشكهايي ازآسمان| |

ای کاش می توانستم نشان دهم، I wish l could make you.

که تا کجا دوستت دارم. Understand how l love you

همیشه در جستجو هستم، l am always seeking but

اما نمیتوانم راهی بیابم... cannot find a way….

به آن آنی در تو عاشقم، l love in you a something

که تنها خود کاشف آنم that only have descovered

آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد، the you_ which is beyond the

و تحسین می کند. you of the world that is

آنی که تنها وتنها از آن من است. admired and known by others

آنی که هرگز رنگ نمی بازد، a you which is eapecially mine

وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم. Which cannot ever

 

             Only Shayan

باران خورده درشنبه 1388/02/05در هنگامه 19:45بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درجمعه 1388/02/04در هنگامه 18:58بااشكهايي ازآسمان| |

وقتی  دست گرم خود را به سمت کسی دراز می کنیم و او به سردی جواب می دهد نباید نگران باشیم. باید بدانیم که سرمای دست او به ما منتقل نمی شود بلکه برعکس این گرمای محبت ماست که نهایتا بر وجود او غالب خواهد شد.

 

باران خورده درپنجشنبه 1388/02/03در هنگامه 19:0بااشكهايي ازآسمان| |

از عارفی خواستند جمله ای بگوید تا هنگامی ناراحتیم،خوشحال و هنگامی که شادیم ،غمگینمان سازد..

گفت:

" این نیز بگذرد."

باران خورده درسه شنبه 1388/02/01در هنگامه 15:15بااشكهايي ازآسمان| |


Design By : Night Skin