تبليغاتX
2khtari be name aseman




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


2khtari be name aseman

حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..

بهار،ربـع بـهار، بهار را قسمت کردند؛بازارشان سکه شد!

فرا رسیدن نوروز باستانی پیشایش بر همه فرزندان این کهن بوم فرخنده و مبارک باد.

امیدوارم سال ۱۳۸۸ سالی پر از شادی و سربلندی و سلامتی برای همگی باشه..

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بهار،نـيم

....

باران خورده درجمعه 1387/12/30در هنگامه 0:0بااشكهايي ازآسمان| |

مردی جوان و آشفته نزد شیوانا آمد و با حالتی زار و بهم ریخته گفت: " به هر کسی محبت می کنم جوابم را با گستاخی و بی احترامی می دهد و از مهربانی من سوء استفاده میکند و نمک میخورد و نمکدان می شکند.شما بگویید چه کنم!آیا طریق مهر و محبت را رها سازم و همچون خود آنها بی رحم و خود پرست شوم و به فکر منافع خودم باشم !؟ "

شیوانا با لبخندی گفت: " وقتی کسی به دیگری محبت می کند و در حق انسان های اطراف خودش مهربانی و شفقت به خرج میدهد،این کار را فقط به خاطر آنها انجام نمی دهد بلکه اولین فردی که از این عمل مهربانانه نفع می برد خود شخص است که احساسی آرامبخش و متعالی وجودش را فرا می گیرد و برکت و شادی و عشق در وجود و زندگی او گسترش می یابد.

اگر آنها جواب محبت را با فریب و دغل می دهند و از مهربانی تو سوء استفاده می کنند،تو هرگز نباید فضای پاک و آرام و باصفای دل خود را به خاطر افرادی این چنینی تیره و تار کنی.هرچه اطراف تو را فریب و نیرنگ بیشتر فرا گرفت تو به خاطر خودت و به خاطر آرامش و تعالی روح و روان خودت عاشق تر بمان و چراغ مهربانی را در دل خود خاموش نکن.در واقع به خاطر خودت هم که شده همیشه عاشق بمان..."

باران خورده دریکشنبه 1387/12/25در هنگامه 14:14بااشكهايي ازآسمان| |

 سلام،سلام

راستش واسه یه مدتی میخوام با نت و آپ کردن وبلاگ خداحافظی کنم.از همه دوستانی که توی این مدت منو همراهی کردن و تنهام نزاشتن،چه اون افرادی که بانظراتشون خوشحالم کردن و چه اونایی که حوصله واسه نظر دادن نداشتن خیلی خیلی تشکر میکنم.

دلم واسه همتون تنگ میشه ولی فعلا بای!

Myspace good_bye Comments

باران خورده درشنبه 1387/12/10در هنگامه 19:32بااشكهايي ازآسمان| |

دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

زندگينامه و وصيت نامه دكتر علي شريعتي

باران خورده درجمعه 1387/12/09در هنگامه 23:1بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درپنجشنبه 1387/12/08در هنگامه 22:24بااشكهايي ازآسمان| |

اينک ابرهاي تيره خيانت آسمان شهر طوس را فراگرفته است. اينک طنين غربت و درد دوباره سهم زمين شده است. و باز اينک جام زهر است و جگر معصومانه مردي از نسل ساقي مهرورزي.
امروز روز مرگ اقاقي­ها و شقايق­هاست. امروز رستخيز عظيمي است که ناگاه در کره خاکي زمين روي مي­دهد و امروز...
... رضا که از رضايت رب خویش، سيراب گشته است عارفانه پر مي­کشد و باز مرثيه غربت و مظلوميت را بر دفتر تاريخ به يادگار مي گذارد.

اي هشتمين امام و اي هشتمين قبله جان، اين چه سرّي است که باز کوچه ها بايد شاهد غربت و اندوه باشد. قلب ما گواهي مي دهد، بين کاخ پوشالي ظلم تا خانه آسماني تو، مادرت فاطمه و پدرت علي همراهي ات کرده اند.
اي مهربان و اي غريب، اين تنها تو نبودي که در کوچه ها درد را تجربه کردي! اين هميشه سهم خوبان و معصومان است که درد، سيلي، سنگ، زهر، تير و شمشير را تجربه کنند.
مولا جان اي شاه خراسان و اي سلطان مشرق، در روز شهادتت عاشقانه با دل هايي آکنده از درد و ناله هايي سرشار از آه، به سوگ نشستيم و اشکواره مي سراييم.
اي امام؛ نامت هماره يادمان رأفت است و مهرباني، يادت هميشه طراوت بخش دل است و سينه، درگاهت دمادم آسايشگاه غريبان و سائلان. 

باران خورده درچهارشنبه 1387/12/07در هنگامه 22:12بااشكهايي ازآسمان| |

 

کمر آسمان شکست و باز در غم رحلت بهار، شعر باران را زمزمه کرد. امروز مردي از جهان چشم فروبست که سايه گستر محبت و عاطفه در عصر جاهليت و درد بود. امروز به سوي آسمان پرکشيد که عمري سرود پرواز و رهيدن را سر مي داد. و امرزو داغ مردي بر سينه ها، نشان گذاشت که تا دنيا دنياست مهرش مدال افتخار عاشقان است و دلدادگان.
آري محمد(ص)، همان آذرخش دوران جهل و روشني بخش شام تيره فهم، از خاک به افلاک و به سوي بهشت برين الهي رحلت کرد. و اينک چه دلها پر خون است و چه مرثيه ها که نمي خواند! چرا که بهانه زيبايي و هستي عزم سفر کرده و فاطمه و علي را با دنيايي از زشتي ها و ناپاکي ها تنها گذاشته است.

اي محمد(ص)؛ برخيز و بنگر، پس از رحلت تو، نه حرمت ياس را نگاه داشتند و نه حرمت احساس را.
اي محمد(ص)؛ برخيز و بنگر، پس از رحلت تو خانه نازدانه ات را به آتش کين، سوزاندند و جانشين تو را دست بسته به بيعت با شب بردند.
اي محمد(ص)؛ برخيز و بنگر، که چگونه دين را جاهلانه و مغرضانه چپاول کرده اند چگونه اجازه داده اند که خزان، گلواژه هايش را ناديده انگارد.
اينک که روزهاي پاياني زندگاني توست، آغاز رنج فاطمه و آغاز تنهايي علي است.
اي محمد(ص)؛ حرمت سيد جوانان اهل بهشت را پاس نداشتند و باز امروز جگر حسن را به مهماني زهر، پاره پاره کردند و بر طشت به نظاره نشاندند.
ای محمد(ص)؛ در مقابل ديدگانت فرزندت را تيرباران می کنند و او را دوباره با خون پيوند می دهند.
باز امروز، چهره زرد حسن (ع)، حکايت درد هجران توست و سيلي مادر، و باز امروز لبهاي خونين حسن، خاطره کربلا را زنده مي¬کند.
اي محمد(ص)؛ برخيز و بنگر که چگونه نور دو چشمانت در همين نزديکي، در بقيع در غربتي بي وصف و در ميان گرد و خاک فراموشي و ناسپاسي مردمان بعد از تو مظلومانه آرميده است.
اي محمد(ص)؛ درد فراق تو، شرري آتشين بر پيکره دل هاي لاله گون زد و اين آغازي بود براي از درد گفتن و ماتم ديدن.
سلام خدا و درود ما بر تو و خاندان پاکت و لعنت خدا و نفرين ما بر دشمنان تو و خاندانت.

باران خورده دردوشنبه 1387/12/05در هنگامه 23:22بااشكهايي ازآسمان| |

من در سفر خود از سپيدی تا سياهی راه رفتم

     من در سفر خود راه رفتم

          من در سفر خود مردمانی ديدم که مرا می ديدند

               من در سفر خود مردمانی ديدم که مرا نديدند

                    مردمانی که مرا می ديدند همه در سياهی بودند

                         مردمانی که مرا نديدند نيز

من در سپيدی راه هيچ نديدم

     که بنويسم در دفتر خود

          در سياهی مطلق بودم

               اما می ديدم چيزهايی که نمی بايست ديدن

                    وقتی که مرتکب جرمی شدم دويدم

                         وقتی که جرمی نکردم دويدم

وقتی که من دويدم از هيچ ترسيدم

        او در پی من می آمد ....

                 او در پی من می آمد ....

                           و من هراسان گريختم !

من در سفر خود از سپيدی تا سياهی ترسيدم ؛

من در سفر خود از سپيدی تا سياهی گريختم ؛

من در سفر خود از سپيدی تا سياهی راه رفتم ؛

               راه رفتن من چه غريب است ....

                          راه رفتن غريب است....

                                     راه غريب است

                                              من غريبم  

                                                    من غريبم!!

باران خورده دردوشنبه 1387/12/05در هنگامه 0:6بااشكهايي ازآسمان| |

یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه کافی بود برای عاشق کردنم و تو این کار را کردی و من مثل کودکی عاشق شدم و مثل قصه مادر بزرگ، تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سپید و من پری قصه ها...

وچقدر ساده عاشقم کردی و چه ساده تر از آن رهایم کردی!

گفتم:بمان ای شاهزاده زیبا،من بدون تو می میرم.خندیدی و گفتی:بازی بود!

گفتم:بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم.گفتی:من بزرگ شدم،دیگر بازی نمی کنم!

گفتم:مگر بزرگ ها بازی نمی کنند؟گفتی:نه،آنها زندگی می کنند!

باران خورده درجمعه 1387/12/02در هنگامه 23:40بااشكهايي ازآسمان| |

از درخت زندگی افتاد برگ،

برگ های سرخ و زرد،

جاده اکنون برگ،برگ

رفته اند زین جاده و راه های بسیاری دگر،

عابرانی که تو را شیدا و عاشق بوده اند،

جاده های عشق را پیموده اند.

این صدای خش خش برگان،

این صدای بودن است،

نغمه لالایی جان و تن است.

حال برگی از خزان،

از شانه های شگفت عاشقان،

با شما دارد سخن:

یاد سرسبزی و باران بخیر

یاد همراهان بخبر..

باران خورده درپنجشنبه 1387/12/01در هنگامه 23:37بااشكهايي ازآسمان| |


Design By : Night Skin