تبليغاتX
2khtari be name aseman




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


2khtari be name aseman

حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..

زندگی رازهای بسیار دارد

که بزرگ ترین آنها عشق است.

عشق بر کسانی آشکار می شود

که همه چیز و همه کس را

در آغوش می گیرند و می پذیرند.

قلب آنها عاشقانه زمزمه می کند:

«خدایا!من هیچم و تو همه چیز هستی.»

و خدا شهد قلب خود را در قلب آنها می ریزد.

آنها در دنیا زندگی می کنند اما از آن جدا هستند.

این افراد پاره ای از خدا هستند.

قلب آنها با خدا ارتباط دارد

و دست هایشان به نیازمندان یاری می رساند.

"واسوانی"

باران خورده دردوشنبه 1387/10/30در هنگامه 22:51بااشكهايي ازآسمان| |

خدایا!

                مرا متبرک گردان

                        تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم.

مرا بیاموز

                حتی به کسانی که درکم نکرده اند،

                        یا به من بدی کرده اند،

                                عشق بورزم.

مرا بیاموز

                تا در همه موقعیت ها وشرایط زندگی

                        بخندم،عشق بورزم و بدانم که

                                هرچه روی می دهد نیک است.

باران خورده درپنجشنبه 1387/10/26در هنگامه 19:4بااشكهايي ازآسمان| |

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت دخترک به بیماری سختی مبتلا شد

پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد.سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانندولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.

همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند.هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود.مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دخترخودش است.

پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش کرد.

از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

باران خورده دردوشنبه 1387/10/23در هنگامه 23:19بااشكهايي ازآسمان| |

بگذار یکبار ، فقط یکبار به دیدنت بیایم.سالهاست قصد دیدارت را کردم،

اما می دانم تا تو نخواهی من همچنان در حسرت این دیدار خواهم ماند.

سالهاست برای رسیدن به آنچه تو گفتی تلاش میکنم.

اما گویی ابتدای راه هستم ...

تو وقتی مقصود باشی رسیدن به هیچ مقصودی جز تو شادم نمیکند.

ای خدای مهربان!!!

مرا بطلب تا برای دیدنت به قطعه ای از بهشت روی زمین قدم گذارم!!!  

باران خورده درشنبه 1387/10/21در هنگامه 23:26بااشكهايي ازآسمان| |

خدايا جسمم، روحم، تمام وجودم، همه هست و نيستم ازتوست.

خدايا  می دانم كه تو از همه انس گيرنده تری.

اگر تنهايی و غربت به وحشتم اندازد ياد تو آرامش دهنده تر است.

دنيا سرمنزل ناآرامی هاست،جايگاه ديدار كردن ها و جدايی هاست،چاره انديشی های آن ناتوان كننده است.

پس خدايا خودت مرا به آرامش برسان.جانم را به آنچه مايه رستگاری من است هدايت كن و كمك كن در منزلگاه امن با آرامش قدم بگذارم،كه اين آرامش حقيقی و هميشگی است.

باران خورده دریکشنبه 1387/10/15در هنگامه 22:46بااشكهايي ازآسمان| |

-به موقع ممکن است کلید موفقیتی باشد.

-شفقت آمیز ممکن است انسان دلشکسته و مایوس را نوید دهد.

-محبت آمیز ممکن است موجب خوشبختی بزرگ باشد.

-سنجیده ممکن است دزس عبرت بزرگی باشد.

-لطیف ممکن است دوست ارزنده ای به وجود آورد.

-خشن ممکن است دشمن نابکاری را بر انگیزد.

-جلف و سبک ممکن است مایه فرو مایگی باشد.

-وزین و سنجیده ممکن است موجب امتیاز شخصیت گردد.

-ممکن است کلید سعادت و یا بدبختی گردد.

باران خورده درپنجشنبه 1387/10/12در هنگامه 22:57بااشكهايي ازآسمان| |

نام من سرباز کوی عترت است

 دوره آموزشی ام هیئت است

پــادگــانم چــادری شــد وصــله دار

سر درش عکس علی با ذوالفقار

ارتش حیــدر محــل خدمتم

بهر جانبازی پی هر فرصتم

نقش سردوشی من یا فاطمه است

قمقمه ام پر ز آب علقمه است

رنــگ پیراهــن نه رنــگ خاکــی است

زینب آن را دوخته پس مشکی است

اسـم رمز حمله ام یاس علــی 

 افسر مافوقم عباس علی (ع)

باران خورده دریکشنبه 1387/10/08در هنگامه 17:17بااشكهايي ازآسمان| |

Oh My God

  When I look upon you

 I see My self a king among kings,with a crown on my head

When I look upon My self 

 I see my self among the humble,Dust on my head

الهی!

          چون در تو نگرم

                    از جمله ی تاجدارانم و تاج بر سر

                              وچون در خود نگرم

                                        از جمله ی خاکسارانم و خاک بر سر

باران خورده درشنبه 1387/10/07در هنگامه 11:5بااشكهايي ازآسمان| |

1

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
به اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.

زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.وقتی خوشحالند گريه می کنند و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، میخندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد.
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند.زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت :
قدر خودش را نمی داند.

باران خورده درچهارشنبه 1387/10/04در هنگامه 23:20بااشكهايي ازآسمان| |

خداوندا تو را می پرستم و تنها تو را دوست دارم.

خداوندا به من قدرتی عطا کن که بتوانم آن باشم که تو می خواهی.

خداوندا تو را در بی کسی هایم به چشم دل نظاره گر بوده ام،چگونه تو را بخوانم؟خود نمی دانم...

خداوندا آن تویی که همه وجودم را بی صدا به سمتت می آورم.

باران خورده درسه شنبه 1387/10/03در هنگامه 23:0بااشكهايي ازآسمان| |

کنار پنجره رفتم خورشید را دیدم که از زیر ابرها به من چشمک می زد باران تازه نم نم

شروع به باریدن کرده بود، گلهای باغچه را دیدم که زیر باران در حال شستن گلبرگهای

 خود بودند وباران مهربانانه آنها را نوازش می کرد.پنجره ها را باز کردم قطره های باران

بر گونه ام چکید،حس لذت بخشی بود . می خواستم ابرهایی را که به شکلهای مختلف

بودند ببینم اما انگار داشتند با هم دعوا می کردند.

نمی دانم چرا!؟

در یک لحظه ابرها به شدت به هم خوردند و جرقه ای بین آنها ایجاد شد، انگار کسی

از زمین عکس گرفت..........

باران خورده دریکشنبه 1387/10/01در هنگامه 14:15بااشكهايي ازآسمان| |


Design By : Night Skin