2khtari be name aseman
حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلـوار جین و تی شرت هـای تنگ به تـن مـی کند. او هـر روز صبح بـه جـای غذا دادن به حیـوانات جلوی آینه به موهای خود ژل مـی زند. "دکتر انوشه" با بودنت دنياي من رنگي تر از هميشست قلب تموم آدماش از جنسي مثل شيشست با بودنت رنگين کمان يه رنگ اضافه داره رنگي زيباييش تو رو تو ذهن من مياره با بودنت تو گلخونه هچ گلي کم ندارم هچ گلي اونجا نمي خوام وقتي تويي کنارم با بودنت غصه مي ميره شادي جاشو مي گيره با بودنت هرچي غمه تو قلب من مي ميره با بودنت شعراي من معناي تازه دارن گلهاي اطلسي شکلي دوباره دارن با بودنت دلم ميخواد که از سينه جدا بشه پر بکشه به سمت تو تو راه تو فدا بشه با بودنت دوستت دارم رو زبونم ميشنه سهم من از با تو بودن اين عشق نازنينه با بودنت يه زندگي يه عمر تازه دارم برای ديدين تو من يه عمره در انتظارم من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب دشت و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آوای شباهنگ یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که هر روز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است... نیلوفری هستم بر سطح یک مرداب می ترسم از باران می ترسم از سرما می ترسم از شب شب های تنهایی در خلوت غم ها آخر در این مرداب از غصه می میرم!! من مثبت اندیش هستم! از دل غم ها،دلیلی می یابم برای شاد زیستن نه با انکار بدی ها و سر زیر برف کردن! که اگر غیر از این باشد... خیال باف خواهم بود نه مثبت اندیش! خدا،جان کسی را نمی گیرد. انسان ها از زندگی خسته می شوند!!! بیماری های بی دوا،شفا می یابند اگر تو واقعا بخواهی! مدیونی! مدیونی به خودت،به خدا،به زندگی. مدیونی به هرچه در عالم است. باور کن مدیونی دوست من! اگر از لحظه لحظه های عمر از زندگی لذت نبری! گورستان، با تمام حرف و حدیث هایش تنها راز شادمانه زیستن است. گورستان،با سکوتش می گوید: سخت نگیر! در گذر این لحظات پر شتاب شبانه که به علت آن سوال بی جواب گذشت دیگر حتی فرصتی برایم باقی نمانده است! وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش می دادم که در آن دلم می خواند: من،تو را،او را کسی را دوست می دارم!!! "حسین پناهی" زائری بارانی ام، آقا بدادم میرسی؟ بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟ گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام ضامن چشمان آهوها،به دادم میرسی ؟ ازکبوترهاکه میپرسم نشانم میدهند گنبدو گلدسته هایت را،به دادم میرسی ؟ من دخیل التماس رابه چشمت بسته ام هشتمین دردانه زهرا،به دادم میرسی ؟ پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد.روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسرک داد و به او گفت:هر بار که کسی را با حرف هایت ناراحت کردی،یکی از این میخ ها را به دیوار بکوب.روز اول پسرک بیست میخ را به دیوار کوبید.پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد کم کند.پسرک تلاش کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرف هایش معذرت خواهی کند،یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد. زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ زندگی پرشی دارد به اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود. زندگی حس قریبی است که یک مرغ مهاجر دارد زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد. زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دل هاست... کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس.با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی مینشست. صدایش،اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را.کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت،نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود.کلاغ غمگینانه گفت:کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بال هایش را می بست تا دیگر آواز نخواند. خدا گفت:"صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست،فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند،سیاه کوچکم!بخوان...فرشته ها منتظر هستند."و کلاغ هیچ نگفت... خدا گفت:"سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی،جهان من چیزی کم دارد.خودت را از آسمان دریغ نکن."و کلاغ باز خاموش بود... خدا گفت:"بخوان برای من.بخوان این منم که دوستت دارم،سیاهی ات را و خواندنت را" و کلاغ خواند...این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد. من سکوت خویش را گم کرده ام لاجرم در این هیاهو گم شدم من دلم ميخواهد ، خانه ای داشته باشم از آب که در آن حرکت اميد نمايان باشد درپس ديوارش ، نشود کـبر و ريا پنهان کرد قدِ هر ديوارش ،برسد تا قدِ دروازه شهر خورشيد و حريفش نشود، سيل بی معرفتی های زمان
اگر به خانه ي من آمدي برايم مداد بياور.مداد سياه،مي خواهم روي چهره ام خط بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم؛يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم ! يك مداد پاك كن بده براي محو لبها.نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند! يك بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم.شخم بزنم وجودم را؛بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا! يك تيغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم،سرم هوايي بخورد و بي واسطه روسري كمي بيانديشم ! نخ و سوزن هم بده، براي زبانم مي خواهم بدوزمش به سق؛اينگونه فريادم بي صداتر است! قيچي يادت نرود،مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور كنم ! پودر رختشويي هم لازم دارم؛.براي شستشوي مغزي.مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت. مي داني كه؟ بايد واقع بين بود ! صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير.مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه مي زنندم بغضم را در گلو خفه كنم! يك كپي از هويتم را هم مي خواهم. براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي كنند ! تو را به خدا اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند برايم بخر تا در غذا بريزم. ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم ! و سر آخر اگر پولي برايت ماند برايم يك پلاكارد بخر به شكل گردنبند،بياويزم به گردنم و رويش با حروف درشت بنويسم: "من يك انسانم "..." من هنوز يك انسانم" ...." من هر روز يك انسانم" این روزا زمانی بود که همه بچه ها با هم یکی شده بودن و از دل و جون واسه این کمپ مایه گذاشته بودندیروز روزی بود که بچه های انجمن و دوستاشون نتیجه همکاریشون را دیدند.سمیناری که چند روز براش مدام همه بچه ها فعالیت می کردند و از کار و زندگی خودشون زده بودند تا کارشون به نحو احسنت تموم بشه..هیچ کس باور نمی کرد که اینقدر طرفدار پیدا کنه،همه اومده بودن چه دانشجو و چه افرادی که یک زمانی دانشجو بودند.روزی که خدا هم پاداش همدلی این گروه را با فرستادن هدیه خوبش از آسمان داد و بچه ها را از خستگی که به روی خودشون نمی آوردن بیرون آورد و خوشحالشون کرد؛ نتیجه این برنامه چیزی نبود بجز کنار هم نگه داشتن یک عده ای و یکدل کردن اونها واسه انجام یک کار نسبتا بزرگ..... ولی حیف،حیف که سمینار تموم شد،با همه خاطره های بد و خوبی که واسمون به یادگار گذاشت. دیروز یکی از بهترین روزهای دوران دانشجوییم بود؛ کاش اینجور برنامه هایی دوباره تکرار بشه.راستی تا یادم نرفته از همه افرادی که برای هرچه بهتر برگزار شدن این سمینار کمکمون کردن کمال تشکر دارم و این دسته گل را بهشون میدم بعدن خودشون قسمت کنن... اما نمیدانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هر کس مرا می بیند از دور می گوید:این روزها انگار حال و هوای دیگری داری! اما...من مثل هر روزم.با آن نشانی ساده وبا همان امضاء،همان نام و با همان رفتار معمولی.مثل همیشه ساکت و آرام.این روزها تنها حس میکنم گاهی کمی گنگم؛گاهی کمی گیجم.حس میکنم،از روزهای پیش قدری بیشتر؛این روزها را دوست دارم.گاهی-از تو چه پنهان-با سنگها آواز می خوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوب میدانم . این روزها گاهی از روز و سال و از تقویم،از روزنامه بی خبر هستم.حس میکنم گاهی کمتر،گاهی شدیدا بیشتر هستم.حتی اگر می شد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم.ازجمله دیشب هم؛دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود.من کاملا تعطیل بودم!!اول نشستم خوب جورابهایم را اتو کردم،تنها-حدود هفت فرسخ-در اتاقم راه رفتم و با کفشهایم گفت و گو کردم و بعد از آن هم رفتم تمام نامه هایم را زیر و رو کردم و سطر سطر نامه ها را دنبال آن افسانه موهوم؛دنبال آن مجهول گشتم.چیزی ندیدم؛تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد.انگار از لا به لای کاغذ تا خورده نامه بوی تمام یاس های آسمانی احساس می شد. دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم،از نردبان ابرها تا آسمان رفتم،در آسمان گشتم و جیبهایم را از پاره های ابر پر کردم.جای شما خالی؛یک لقمه از حجم سفید ابرهای تند،یک پاره از مهتاب خوردم.دیشب بعد از سی سال فهمیدم که رنگ چشمانم کمی میشی است و بر خلاف سالهای پیش دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت آور نیست. این روزها دیگرتعداد موهای سفیدم را نمیدانم.گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک،یک روز کامل جشن می گیرم.گاهی صد بار در یک روز می میرم.حتی یک شاخه از محبوبه های شب،یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است.گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند.گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند اما..غیر از همین حسها که گفتم و غیر از همین رفتار معمولی وغیر از این حال و هوای ساده و عادی؛حال و هوای دیگری در دل ندارم.رفتار من عادی است. (دکتر قیصر امین پور) صحنه خاموش "هوشنگ ابتهاج" همه را... همه را دوست میدارم.... هم او را که ما را می بیند و انگار نمیبیند هم او را که تنها به نامی از او دل خوشیم! هم او را که خداحافظ ما را می شنود،و نمی شنود و بالا می رود... هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا! هم او را که می گفت با هم باشیم... که گفت:با تو،با هم و با اوئیم! حتی هم او!!! گر چه می دانستیم که او با خودِ خود هم نیست! چه رسد با منِ من...! چرا که خاطره های قشنگ و زخمی این دل نا مراد با او همه به سر شد! همه را دوست می دارم! حتی پاره های تنم را که خطا ها و پریشانی های مرا در میگذرند و می بخشند! محض رضای گلی که بو و عطر و لحن قشنگ مریم دارد... همه را دوست داشته باشیم...!!! خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان! اما به قدر فهم تو کوچک میشود! و به قدر نیاز تو فرود می آید! و به قدر آرزوی تو گسترده میشود! و به قدر ایمان تو کار گشا میشود...! یتیمان را پدر میشود و مادر... محتاجان برادری را برادر میشود... عقیمان را طفل میشود! نا امیدان را امید میشود! گمگشتگان را راه میشود! در تاریکی ماندگان را نور میشود... رزمندگان را شمشیر میشود! پیران را عصا میشود! محتاجان به عشق را عشق میشود...!!! خداوند همه چیز میشود...همه کس را...! به شرط اعتقاد... به شرط پاکی دل... به شرط طهارت روح... به شرط پرهیز از معامله با ابلیس...!!! بشوئید قلب هایتان را از احساس ناروا و مغز هایتان را از هر اندیشه ی خلاف! و زبان هایتان را از گفتار نا پاک...! و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار! و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،نا راستی ها،نا مردمی ها....! چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند! در دکان شما کفه ی ترازویتان را میزان می کند! و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند... مگر از زندگی چه می خواهید که در خدائی خدا یافت نمیشود؟!؟!؟ <<ملاصدرا>>
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت مـی کرد.پتروس دید کـه سد سـوراخ شده اما انگشت او درد مـی کرد چون زیـاد چت کرده بـود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبـری تصمیم گـرفت بـا قطار به آن سرزمیـن برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بـود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلـی چراغ قـوه داشت امـا حـوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ هـا برخـورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد...






من که خود افسانه می پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ،ای مادر فریاد ها ساز جانم از تو پرآوازه بود
تا در آغوش تو درراهی داشتم چون شراب کهنه،شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو ای سکوت،ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو،گم شدم تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم زندگی پر بود از فریاد من





آسمان و زمین مانده مدهوش
نقش ها،رنگ ها،چون مه و دود
رفته بر باد
مانده در پرده گوش
رقص خاموش فریاد
پـــــرده افــــــــــتــــــــاد
صحنه خاموش
وز شگفتی این رنگ و نیرنگ
خنده یخ بسته بر لب
گریه خشکیده در چشم
پـــــرده افــــــــــتــــــــاد
صحنه خاموش
و آن نمایش
که همچون فریبنده خوابی شگفت
دل از من همی برد پایان گرفت
و من
که بازیگر مات این صحنه بودم
چو مرد فسون گشته خواب بند
که چشم از شکست فسون برگشاید
به جای تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا ! که را بخت آن داده اند
که چون من
تماشاگر بازی خویش باشد ؟
وز این گونه چون من
تراشد فریب دل خویشتن را
که آخر رگ جان خراشد ؟
بلی، پـــــرده افــــــــــتــــــــاد و پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
و من در شگفت
که چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت ؟

| Design By : Night Skin |

.jpg)



