2khtari be name aseman
حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..
میام از اون ور شبای خیس،از اون ور پنجره ها،با توهستم ای غریبه.تویی که غربتم رو خوب می دونی ،تویی که بهتر از هرآشنا غم دوری رو تو چشمام می خونی!!! دیدم آخر در نگاهش لحظه تلخ جدایی را،رنگ مرگ آرزو را.سر به زانویم گذاشتم تا نبینم رفتنش را،دیدم و باور نکردم رد پای عشق دیگر در نگاهش را،آره سخته،خیلی سخته می دونی گذشته هامون بمیرن،گذشته هایی که رقم زدی همیشه تاریک و پر از غمه،غمت چو کوهی به شانه من ولی تو بی غم از غم شبانه من. تنهاییم را با تو قسمت میکنم،سهم کمی نیست... این روزا بد جوری دلم گرفته.از اون آدم هایی که در برابر تو ادعای دوستی دارند و دم از یکدلی می زنند ولی پشت سرت از دشمن هم بدترند و واست هزارو یک حرف رنگارنگ در میارن.از اونایی که تا باهات کار دارن یادشون میفته که تو هستی و وقتی به قول معروف خرشون از پل گذشت دیگه حتی زحمت به یاد آوردن اسمت رو هم به خودشون نمیدن.از اون آدم هایی که کم کم رنگشون داره از خاکستری به سیاه تبدیل میشه و فکر نمی کنن که می تونن بجای سیاه،سفید باشن.از افرادی که بدون هیچ دلیلی یه روز باهات خوبن و روز بعد 180 درجه رفتار و اخلاقشون نسبت به تو عوض میشه و یه سلام هم زورشون میاد بهت بکنن.از اون دسته افرادی که نمی دونم چرا حرفاشون را بجای اینکه بیان و به خودت بگن میرن و به یه نفر دیگه می زنن.خوب،اگه حرفشون منطقیه میشه قبول کرد و اگه بی منطق میخوان حرف بزنن میشه با یه صحبت دوستانه این سوتفاهم را حلش کرد،دیگه این کارا واسه چیه؟؟؟ این روزا حس می کنم وسط یه چهار دیواری اسیر شدم و دیوارهاش دارن از چهار طرف بهم فشار میارن؛میخوام از این حصار رها بشم ولی راه فراری پیدا نمی کنم و باید خودم یه راهی واسش بسازم.با اینکه می دونم خیلی سخته ولی چاره ای نیست.کاش میشد پرواز می کردم ولی از بس به در و دیوار خوردم دیگه بال سالمی واسم نمونده... یادمه یکی بهم گفت این همه فشاری که داره بر سرت میاد به خاطرسادگیته که به همه مردم اعتماد داری.حالا دارم می بینم که راست میگه؛دنیا و آدماش دیگه حتی لااقل واسه من اونقدر جذاب و امن و قابل اعتماد نیست.دیگه نمی خوام به این فکر کنم که اگه فلان حرفی را بزنم،فلان کس ناراحت میشه؛مگه اونای که منو نارحت میکنن به این موضوع فکر میکنن که شاید من هم ناراحت بشم... یه مدتیه که کارم شده شنیدن و دم نزدن و همه غم و غصه هام رو ریختن توی خودم ولی دیگه داره صبرم تموم میشه.میخوام فریاد بزنم ولی نمی دونم چرا دوباره هم میگم بیخیال و سکوت می کنم.سکوتی که بلندتر از هزارها فریاده،سکوتی که می دونم اگه یه روزی بشکنه فریادم به گوش خیلی از افراد می رسه که تازه اون روز می فهمنن از دستشون دلخورم.یاد حرف استاد شریعتی میفتم که میگفت:"اگر نمی توانی فریاد بزنی،ناله نکن.قرن ها نالیدن به کجا انجامید."وقتی من سعی میکنم که فریاد نزنم اون وقته که مجبورم بجای نالیدن،سکوت کنم..سکوت میکنم ولی نمی دونم چه روزی قراره کاسه صبرم لبریز بشه!!! "آنقدر دل اتم پر بود که با شکافتنش دنیایی لرزید.دل من نیز پر بود،وقتی شکست سکوتی کرد که به دنیایی می ارزید." تا هستم ای رفیق،ندانی که کیستم روزی سراغ وقت من آیی که نیستم! در آستان مرگ که زندان زندگی است تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل یک روز خنده کردم و عمری گریستم!
"شهریار" مردان و زنان در ابتدای خلقت،مانند امروز نبودند.در آن زمان تنها یک انسان بودند! کوتاه قد،دارای یک بدن و یک گردن ولی با دو صورت که هر یک به جهتی مینگریست! انگار دو موجود از پشت به هم چسبیده باشند...دو جنس مخالف...دارای چهار دست و چهار پا! ولی خدایان یونان حسادت میکردند...! آنها میدیدند موجودی که چهار دست دارد بیش تر کار میکند و چون دو صورت در دو جهت مخالف دراد حمله کردن به او کار دشواریست! با دارا بودن چهار پا نیروی زیادی برای حفظ تعادل،ایستادن، و حتی راه رفتن برای مدت طولانی نیاز نداشت! خطرناک تر از همه...آن موجود دو جنس متفاوت داشت و برای بقا،نیازی به حضور دیگری نبود! زئوس خدای ارشد آلپ،به سایر خدایان گفت که طرحی برای گرفتن قدرت آن موجود دارد! صاعقه ای را فرستاد و آن موجود را به دو نیم کرد! و به این ترتیب زن و مرد به وجود آمدند....این کار موجب افزایش جمعیت دنیا شد و در عین حال ساکنان را گمراه و ضعیف کرد! دلیل آن این است که در حال حاضر همه به دنبال نیمه ی گمشده ی خود میگردند تا او را در آغوش بگیرند و با این کار،نیروی گذشته،قدرت پرهیز از خیانت،مقاومت،تحمل،و سایر محسنات گذشته را دوباره به دست بیاورند! ما این در آغوش گرفتن را که،یکی شدن دو جسم از هم جدا شده را به دنبال دارد،ازدواج می نامیم!!! *افلاطون* بنویس از سرخط..........بنویس که دلت به یاد اون نیست بنویس که بدونه..........وقتی نباشه،قلبت از غصه خون نیست اون که گذاشت و رفت..........یه روز سرش به سنگ می خوره،بر می گرده دیگه صداش نکن..........بذار خودش بیاد دنبالت بگرده دیگه گریه نکن..........آخه اشک تو باعث شادی اونه دیگه به پاش نسوز..........آخه اون واسه تو،دیگه دل نمی سوزونه اگه می خواست می موند..........حالا که رفت و غصه اش رفته ز یادم اگه پیشم می موند..........می دید جز اون یه هیچ کی دل نمی بندم آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری آخه مگه حرفی زدم؟ زخم زبونی من زدم؟؟؟ آره همش بهونه بود! مسئله یار دیگه بود دلت هوایی شده بود،کارم از کار گذشته بود برو با یارت عزیزم! رها کن این تن منو الهی صد ساله بشه،عشق قشنگت عزیزم اما یه قول بهم بده: یارتو تنها نذاری که مثل من اسیر بشه ،آواره از خونه بشه منم یه قول بهت میدم: یه روز فراموشت کنم دلمو سنگیش بکنم... عشقتو خاکستر کنم اگه یه روز خواستی گُلم کسی رو نفرینش کنی بگو که مثل من بشه ،زجر جدایی بکشه من در صدف تنها با دانه ای باران پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را غافل که خاموشانه می خشکد در پشت دیوار دلم دریا (سیاوش کسرایی) يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود،تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكوييت نيز خريد. برروي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد. در كنار او يك بسته بسيكوئيت بود و مردي در كنارش نشسته بود وداشت روزنامه مي خواند وقتي كه او نخستين بيسكوئيت را به دهان گذاشت متوجه شد كه مرد هم يك بيسكوئيت برداشت وخورد او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.پيش خود فكرد كرد :«بهتر است ناراحت نشوم شايد اشتباه كرده باشد» ولي اين ماجرا تكرار شد.هر بار كه بيسكوئيت بر مي داشت،آن مرد هم همين كار را مي كرد اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان بدهد.وقتي كه تنها يك بيسكوئيت باقي مانده بود. پيش خود فكر كرد : حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟ مرد آخرين بيسكوئييت را نصف كرد و نصفش را خورد.اين ديگه خيلي پررويي مي خواست! او حسابي عصباني شده بود در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع وجور كرد و بانگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شدو به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست،دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده ،خيلي شرمنده شد !!!!از خودش بدش آمد...... يادش رفته كه بيسكوئيتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود. آن مرد بيسكوئيت هايش را با او تقسيم كرده بود،بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد در صورتي كه آن موقع فكر مي كردآن مرد دارد از بيسكوئيت هايش مي خورد خيلي عصباني شده بود و متأسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش يا معذرت خواهي نبود . «چهار چيز كه نمي توان آنها را باز گرداند....» سنگ پس از رها كردن حرف پس از گفتن موقعيت پس از پايان يافتن و زمان پس از گذشتن..... پيغام گير حافظ : رفته ام بيرون من از کاشانه ي خود غم مخور! تا مگر بينم رخ جانانه ي خود غم مخور! بشنوي پاسخ ز حافظ گر که بگذاري پيام زآن زمان کو باز گردم خانه ي خود غم مخور ! پيغام گير بابا طاهر: تليفون کرده اي جانم فدايت! الهي مو به قوربون صدايت! چو از صحرا بيايم نازنينم فرستم پاسخي از دل برايت ! خانه های جدول زندگی ام را باید یکی یکی پر کنم،اما حل این جدول شرایطی دارد که باید رعایت کرد.هر سطر و ستون این جدول پیامی است که در صورت پاسخ غلط،نظم جدول زندگی برهم می خورد.بعضی از این خانه ها رمز دار است و این جاست که باید رمز گشایی کرد. اگر به راستی زندگی جدول پر رمز و رازی است که حروف آن همگی با نظم و ترتیبی خاص کنار هم قرار گرفته اند و قرار است که هر سطر و ستون حامل پیام معناداری باشد،پس همه چیز حساب شده و مقرر است و هر عملی،عکس العملی دارد. من اگر حرفی را بدون توجه در خانه ای جای دهم و در پی آن بقیه خانه ها را پر کنم در پایان با ردیفی بی معنا روبه رو خواهم شد که هیچ رابطه ای با سایر اجزای جدول ندارد.ریشه و مبنای زندگی بر همین اصل استوار است.آنهایی که هر دم به دنبال شانس،حرکتی انجام می دهند در پایان به جدولی پر اشکال می رسند و قادر نخواهند بود همه آن را تکمیل کنند.بعضی حتی آن را نیمه کاره رها کرده و سعی دارند نقش دیگری را در جدول دیگر ایفا کنند،اما نکته این جاست که برای هر نفر تنها و تنها یک جدول منحصر به فرد وجود دارد که باید تنها خود او آن را پر کند.او فقط می تواند از دیگران مشاوره بگیرد.او فقط می تواند از سایرینی که توانسته اند رمز جدول خود را بیابند راز موفقیت شان را جویا شود،همین و بس! تو اگر هر لحظه قلمت را به دست دیگری بدهی تا به جای تو جدولت را پر کند،مطمئن باش که هیچ گاه جدولت حل نخواهد شد... تو امروز من را در این سیاهی روزگار تنها می گذاری و می روی بدون آنکه بدانی دوستت داشتم .اکنون در این هیاهوی نگاه ها و صداها به دنبال صدایی آشنا می گردم تا شاید به من بگوید که می آیی ولی هیچ چیز را نمی شنوم …به نگاههای سرد پناه می آورم تا شاید نگاهی به من بگوید که تو کجایی ولی همه سردند، همه می گویند تو چه آرام رفتی! اکنون به ستاره ها می نگرم تا ستاره ات را پیدا کنم تا شاید او به من بگوید که تو کجایی.به ستاره ها که می نگرم پشت آنها تصاویری از زندگیشان است ،با خوشحالی دنبال ستاره ی تو گشتم تا شاید به من چشمکی بزند. ولی افسوس ... چیزی نمی بینم.حتی نوری هم ندارد که به آن بنگرم تا شاید نیمی از قلبم را آرام کنم .حالا با تمام افسوس می گویم که ای کاش یک بار دیگر می آمدی تا ببینی چقدر ای کاش ها بی جواب مانده اند و اینک از تو فقط برایم می گویند و من مثل همیشه می شنوم و هیچ نمی گویم اما این بار را می خواهم که خودت بگویی کجایی تا شاید باور کنم که نيستی. اینک از تو برایم فقط کلبه ای از خاک بر تن سردت مانده است .چه طور این حقیقت تلخ و سرد را باور کنم ،در حالی که در قلبم همیشه زنده ای و فقط می گویند که رفته ای.من چگونه باور کنم در حالی که حتی تن سردت را هیچگاه ندیده ام و فقط می شنوم که می گویند رفته ای ،اما نه از قلبم و نه از ذهنم ؛ بلکه دیگر در کنارم نیستی.شاید حقیقت زندگی ام را لحظه ی به تو پیوستن باور کنم... خداحافظ گل لادن ،تموم عاشقا باختن خداحافظ گل پونه ،گل تنهاي بي خونه تو اين شب هاي تو در تو، خداحافظ گل شب بو خداحافظ گل مريم ،گل مظلوم پر دردم نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني طلسم بغضو برداره،از اين پاييز ديوونه می نویسم از دل پر دردم امشب می نویسم از سرنوشت نارفیقم می نویسم حرف خود را با دلم من بخواب امشب تو ای سنگ صبورم صدای ناله ی تنهایی ات به آسمان رفت هوای گریه امشب در اتاق است کاش ... کاش می توانستم گریه کنم اما نمیتوانم.. چون دگر اشک هم شوق تولد را ندارد کاش... داد زن،شوهر خود را پیغام که چرا عرضه نداری الدنگ؟ تمام لحظه هاي من جا مانده اند ؛پشت باغ اساطيري عشق ،رو به پنجره ي احساس ،پشت به كاج هاي هميشه سبز،كنار آبشار آرزو و تمام ثانيه هاي من در راهند. اما چه دير... من از اين همه انتظار به تنگ آمده ام كاش پيچيده ترين ورد فراموش شده ي ساحران يادم مي آمد و من با دستاني گشوده به سمت خورشيد اين انتظار را غيب مي كردم و تو را مي ديدم. اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه! کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است. همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم.... اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست … اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار! این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد. چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز نگریستن چاره ای ندارم! در جست و جوی توانی هستم که پیش آمدها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد… در جست و جوی آن نیرو هستم ، آن توان، آن قدرتی که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی … جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!... سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند آمدنی های ناگهان در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند. این نیرو را ، این توان را، این سپررا، این سرچشمه را نمی شناسم! هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار ناتوانم! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از آگاهی ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟ عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه حس غریبی دارم.چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه... امیدوارم که تونسته باشیم توی این یک ماه یه توشه ای واسه یک سالمون تهیه کرده باشیم... در خواب خدا را دیدم چون کودکی معصوم بدنبال کسی بود انگار و بخود می گفت :کجاست؟ آرام نگاهش کردم چشمم همه جا بدنبالش روان بود و من ایستاده که نا گاه به هم برخوردیم دلم تاب نیاورد نپرسم که "که را میجویی؟" پاسخی داد که سخت آشفتم گفت :من و دوستانم بازی میکردیم قایم شدند از من و جستم و پیداشان کردم نوبت من بود اینبار که پنهان شوم از دیدها چند سالیست اما گم کردند مرا هرچند بسیار نشانه بود در سر راه فکر کنم دیگر بالغ شده باشند و غرق گناه و نجوییند مرا ... آن وقت ها که بچه بودیم،موقع بازی قایم باشک،زمانی که نوبت چشم گذاشتنمان می شد،دست های کوچکمان را روی چشم هایمان می گذاشتیم و گاهی آنقدر به چشم هایمان فشار می آوردیم که اطراف آن خیس می شد.بلند از 1 تا 10 می شمردیم .گاهی از روی بچگی،نگاهی از لای انگشتانمان می کردیم تا ببینیم چه خبر است!اما... حالا همه ما بزرگ شدیم.خیلی بزرگ،ولی یادمان رفت که دست هایمان را از روی صورتمان برداریم.مدام از 1 تا 10 بلند می شماریم و دوباره،و دوباره...این قدر به چشم هایمان فشار می آوریم که سر تا پایمان خیس می شود.آن قدر بلند از 1 تا 10 می شماریم تا هیچ چیز نشنویم،هیچ چیز... خودمان نمی خواهیم ببینیم،نمی خواهیم بشنویم.خودمان،خودمان را محکوم به حبس و انفرادی کرده ایم.حتی دیگر از لای انگشتانمان هم نگاه نمی کنیم.دریغ از یک پرتو نور. کوچولوهای گذشته و بزرگ های حالا،بازی قایم باشک دیگر تمام شده،دست هایتان را بردارید... گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش خونه ي اون حالا توي گلدون سفالي بود يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دو بوته داشت با نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدن شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود روزاي غنچگيشون چقد قشنگ و خوش گذشت گلاي قصه ي ما، اهالي شهر بهار فكر مي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ يه روز اما يه غريبه اومد و آروم و ترد اون يكي قصه ي اين رفتن رو باور نميكرد گلاي قصه ي ما، عاشقاي رنگ حرير هيچكي از عاقبت اون يك با خبر نبود قصه ي گلاي ما حكايت عاشقياس كه فقط تو كار دنيا، دل سپردن بلدن يكيشون حالا تو گلدون سفال، خيلي عزيز چقدر به فكر هم، اما چقدر دربه درن روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره اين يه قانون شده كه چه تو زمستون، چه بهار اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه كاش دلايي كه هنوزم مي طپن واسه بهار در شبی که بر من سایه می افکند، و سیاهی از این سو تا آن سو را می پوشاند، خداوند را شکر می کنم؛ بابت هر آنچه برای جان تسخیر ناپذیر من دارد. در چنگال ستمگر شرایط، چهره در هم نکشیدم و بلند نگریستم؛ سر من زیر چماق های تصادفات خونین ولی افراشته است. در ماورای این کلمات غضب آلود و اشک ها، فقط وحشت سایه ها،از دور نمایان می شود. با این حال،ارعاب سالیان، مرا ناهراسیده می یابد و خواهد رفت. اهمیتی ندارد که راه چقدر باریک است، و طومار مجازات چه حکمی می دهد. من صاحب سرنوشتم هستم؛ من ناخدای جانم هستم... ای کاش علی شویم و عالی باشیم هم سفره کاسه سفالی باشیم چون سکه به دست کودکی برق زنیم نان آور سفره های خالی باشیم






حرفهاي ديگر از جنس باران



ببين هم گريه هام از عشق،چه زندوني برام ساختن
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
تو كه بيدار بيداري بگو،از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم ،خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي ،تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه، كه باروني نمي توني

جاریام رفته نشسته در قصر بنده محبوس در این خانه تنگ
تو برایم نخریدی خودرو پایم از پیاده رفتن شد لنگ
مردم از خانهنشینی،ای مرد تو بیا تا برویم سوی فرنگ
کاش میشد که تنم میکردم پالتوی پوستی از جنس پلنگ
رنگ مویم دگر افتاد از مد موی خود را بکنم باید رنگ
گر تو خواهی که طلاقت ندهم! باید این لحظه بیخوف و درنگ
روی و پول فراوان آری تا حرامت نکنم چند فشنگ
با نگاه غضبآلود و خشن بر دل شوی خودش هی زد چنگ
شوهر ذلیل مادر مرده نه بل آن جمله مردان را ننگ
هیبت شوهری از یاد ببرد همچو ماهی که شود صید نهنگ
رفت و از غصه نشست و می خورد شد ز می خوردن بسیار ملنگ
خیره از باده پی منقل رفت شد هروئینی و آلوده بنگ
زن ظالم که بهانه میجست سوی قاضی شد و سر داد آهنگ:
شوهر بنده که تریاکی هست میزند سیلی و مشت و اردنگ
گر تو صادر نکنی حکم طلاق میشوم کشته ضربات کلنگ
شوهر بنگی من تا اینجاست شهد در کام حقیر است شرنگ
قاضی بیخبر و نا آگاه خام یک مشت اراجیف جفنگ
به زن قصه طلاق اعطا کرد شد زن قصه ما فاتح جنگ
خواست از محکمه بیرون آید حکم قاضی به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمین واندکی سوده شد او را آرنگ
از زمین باز چو برخاست نمود پی برداشتن حکم آهنگ
از دل شوهر سابق ناگاه آمد آهسته برون این آهنگ:
"آه دشت ژن من یافت خراش آه پای ژن من خورد به شنگ!"




دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
جاي يارش چقدر تو اين غريبي خالي بود
يه بهار اون دوتا رو كنار هم تو باغچه كاشت
قصه شون شروع شد و همش به هم ميخنديدن
عكس ديوونگيشون، تو قلب هم افتاده بود
حيف لحظه هايي كه چكيد و مرد و برنگشت
نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار
بميرن، با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ
يكي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد
تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد
هر كدوم يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير
چي ميشد اگه تو دنيا، قصه ي سفر نبود
مال ياسا، پونه ها، اطلسيا، رازقياس
بدون اينكه بدونن، خيليا خيلي بدن
اون يكي برده شده واسه عيادت مريض
اونا ديگه تا ابد از حال هم، بي خبرن
اين بلاها رو سر خيلي كسا در مياره
توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره
نميشه زخمي نشد از بازياي روزگار
حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد
خوبا رو كنار هم مياره، بعدم ميچينه
در امون بمونن از بازيه تلخ روزگار

| Design By : Night Skin |




