
2khtari be name aseman
حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..
این روزا بیشتر از همیشه دلم واسه خدا تنگ شده...از دستم خودم دلم گرفته،از دست اونایی که بهترین دوستام بودن و بهترین محرم زندگیم،از دست اونایی که تازه حالا فهمیدم فقط اسم دوست را واسم داشتند... همیشه ناراحتی هام رو میگذاشتم واسه خودم و تو ظاهر فقط میخندیدم ولی دیگه نمیتونم تحمل کنم...دوست دارم فریاد بزنم ولی بغض راه گلوم را بسته...میخوام بزنم زیر گریه،تا جایی که میتونم گریه کنم،میخوام با صدای بلند بگم: "وایــــــــــــــــــــــــــــــسا دنیا من میخوام پیــــــــــــــــــــــــــــــاده شم" قاصدک یادته یه روز ازم پرسیدی چرا وبت غمگینه ؟چون دلم حتی از این دنیا هم گرفته...از این قانونی که داره "یکی تو رو دوست داره،تو یکی دیگه رو،اون یه نفر دیگه رو..." راستی چرا اینجوریه؟کاش میشد قانون شکن بود و خودمون یه قانون جدید بزاریم،نمیدونم چه قانونی ولی یه چیزی باشه که فراق و دوری نداشته باشه،فقط دوست داشتن به معنی واقعی توی این قانون باشه و رسیدن... امروز صبح با بچه ها بودم و باهاشون میخندیدم..خنده ای که: "خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته،به آن میخندم" ولی دیگه نتونستم بخندم ...دیگه ظرف تحملم لبریز شد.رفتم امامزاده "سید جعفر"...آخه اونجا تنها جایی هست که به حرفام گوش میده،تنها جایی که میتونم باهاش حسابی درد ودل کنم،تنها جایی که میتونم باهاش رک حرف بزنم بدون اینکه بهم بخنده یا باهام دعوا کنه،تنها جایی که میتونم اونجا آروم بگیرم.... رفتم پیشش و بهش گفتم که دیگه از آدمایی که نقاب دارن بدم اومده و کلی حرف دیگه.حالا آروم تر از قبل شدم....خدا جون ممنونم ازت که گذاشتی وقتی دلم واست تنگ میشه صدات بزنم.. خداجون دارم صدات میزنم چون دلم واست تنگ شده،پس خودت کمکم کن چون فقط تو رو توی این دنیا دارم...فقط تــــــــــــــــــــــو،خود خود تـــــــــــــــــــــــو باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم آقا جان ! حيف نيست ماه شب چهارده پشت ابرهاي تيره و پاره پاره پنهان بماند ، حيف نيست ديده را شوق وصال باشد ولي فروغ ديده نباشد ... مهدي جان! سئوالي ساده دارم از حضورت .... من آيا زنده ام وقت ظهورت ..... اگر که آمدي من رفته بودم .... اسير سال و ماه و هفته بودم ..... دعايم کن دوباره جان بگيرم ..... بيايم در رکاب تو بميرم بر چهره پر ز نور مهدي صلوات ..... بر جان و دل صبور مهدي صلوات ..... تا امر فرج شود مهيا بفرست ..... بهر فرج و ظهور مهدي صلوات چه جمعه ها که يک به يک غروب شد نيامدي ..... چه بغضها که در گلو رسوب شد نيامدي ..... خليل آتشين سخن ؛ تبر به دوش بت شکن ..... خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي ...... براي ما که خسته ايم نه ؛ ولي ..... براي عده اي چه خوب شد نيامدي ...... تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام ..... دوباره صبح ؛ ظهر ؛ نه غروب شد نيامدي در انتظار ديدنت همه دلها بيقرارند ..... اي تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نزار سر راهت در انتظارم ..... برده هجرت صبر و قرارم ...... جز ظهورت اي گل زهرا ..... به خدا حاجتي ندارم کجایى اى همیشه پیدا از پس ابرهاى غیبت؟ شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای محبوب شب های غزل خوانی خداحافظ ! به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ... بدون تو گمان کردی که می مانم ؟؟؟ خداحافظ... بدون من یقین دارم که می مانی !!! تنها و افسرده در کنج اتاق تاریکم کز کرده ام و اشک می ریزم... با کوله باری از غم و اندوه ، جدا از همه!!! زندگی از من چه میخواهد؟! چرا رهایم نمی کند؟ به گذشته ام می اندیشم... جوانی ام همچون رودی سرکش در تلاطم و جریان بود. با قایقم که همه ی هستی ام بود ، سرخوش و مست پارو زنان به جلو می رفتم ، که ناگهان... ناگهان آسمان تیره و تار شد ... باران ، رعد و برق ، غرش های وحشتناک باد... انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند تا مرا به نابودی کشانند! وحشت زده بودم ، به خودم می لرزیدم؛ طوفان قایقم را به صخره ای کوبید ... دیگر هیچ نفهمیدم! چشمانم را که گشودم در ساحل بودم... بی کس و تنها در ظلمت گم شده بودم اما رود همچنان می تاخت. اکنون دیگر توانی ندارم ، همه چیز را از دست داده ام!!! این روزگار بی رحم همه ی دلبستگی هایم را دزدید و برد ، همه کسم را از من گرفت. دیگر به چه امیدی بمانم؟ می ترسم! از غرق شدن می ترسم! آسمانم بعد از آن روز طوفانی همچنان ابری و گرفته است همچون قلبم که می خواهد از جا کنده شود انگار او نیز قصد ترک مرا دارد!!! خسته ام ! از این زندگی با همه ی دو رنگی ها و بی وفایی ها و جدایی هایش خسته ام. خدایا تو کجایی؟ صدای فریاد حقیرانه ام را نمی شنوی؟ این زندگی را تو به من بخشیدی پس چرا رهایم کرده ای؟ مگر تو قلب های شکسته را دوست نداری ، ببین قلب من تکه تکه گشته!!! چشمانم را می بندم... صدایی به گوشم می رسد... صدای وزش نسیم و باز شدن پنچره مرا به خود می آورد... چشمم را می گشایم... چه شده؟ نوری به درون اتاقم می تابد ، به زحمت چشمانم را باز نگه می دارم ، فضای اتاقم پر شده از نور... حس می کنم چیزی در درونم دگرگون می شود... بهت زده به پنجره می نگرم ، تمام وجودم لبریز از آن نور شده... دستی از افق به سویم می آید و صدایی در گوشم طنین انداز می شود: « برخیز... برخیز! دستت را به من بده، تو تنها نیستی، نشانه ها را درک کن!» آرامش عجیبی مرا در بر گرفته. بی اختیار لبانم از هم گشوده می شوند: « من می توانم ، می توانم ، من برترین مخلوق اویم ، روح او در من جاریست ، من از اویم ، پس می توانم! قایقم را دوباره خواهم ساخت ، محکم تر از قبل ، من هنوز در اول راهم ، آری قایقم را با ایمان و امید می سازم و به آب می اندازم ، دیگر هیچ طوفانی نمی تواند خرابش کند ، به جنگ زندگی می روم ، من او را دارم ، تنها نیستم!» بر می خیزم... دستانم را به سوی نور بلند می کنم و با همه ی وجودم فریاد می زنم: تو یکی با من بمان !!! ماهي كوچك دچار آبي بيكران بود. هر روز و هر شب ميرفت، اما به دريا نميرسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه پيشتر ميگشت، گمتر ميشد و هر چه كه ميرفت، دورتر.ماهي مدام ميگريست، از دوري و از دلتنگي. و در اشك و دلتنگياش غوطه ميخورد. هميشه با خود ميگفت: اينجا سرزمين اشكهاست. اشك عاشقاني كه پيش از من گريستهاند، چون هيچ وقت دريا را نديدند. قلبم را مومیایی خواهم کرد! تا از عشق ابدیت بسازم. تا در تاریخ... ماندگار شوی!!! تاس هایت را دوباره بریز! این جفت "یک"، ارزش "دو" را ندارد! به هم نخواهیم رسید! دست و پاهیم را به تخت ببندید! باید این عشق را، ترک کنم!!! به اندازه چای داغ شب های امتحان، دوست دارمت اما... اضطراب نمی گذارد نه گرمایت را حس کنم نه آرامشت را!!! باز امشب آسمان خیالم ابری است. آرام آرام،به گذشته های دور خود قدم می نهم. تمام آرزوهای کوچک کودکی همانند بازی لی لی دختران از برابر چشمانم عبور می کنند کمی جلوتر از گذشته... خواسته های جوانی ام مانند کتابی مصور ورق می خورد وحال،با تمامی احساس،نیازهای گنگ خود را در آغوش می کشم... به افکاری که در آسمان خیالم یکی پس از دیگری برهنه می شوند،لبخند می زنم. آری امشب آسمان را با دستان لرزان خیال به پایین خواهم کشید. قیمتش هر چه باشد،خواهم پرداخت "ماه از آن من است" شنبه ها می گویی دوستم داری. یکشنبه ها،تهمت می زنی. دوشنبه ها،قهر می کنی. سه شنبه ها،فکر می کنی. چهارشنبه ها،می فهمی. پنج شنبه ها،می بخشمت. جمعه ها،فراموش می کنم. ... این برنامه هر هفته کلاس عشق ماست!!! زندگی،شیرینی لحظه هامان را خورد! و ما هم چنان بحث می کردیم که نیمه خالی لیوان چای را ببینیم، یا نیمه پر آن را؟!! ... تنهایی،آدم را حشره شناس می کند! حتی نایاب ترین عنکبوت های دنیا هم در اتاق من،تار تنیده اند!!! ... مادرم نمی گذارد در ماشین لباس شویی، مایع ظرف شویی بریزم! جوراب هایم را فردا... در ماشین ظرف شویی خواهم شست!!! (شاید هم ظرف ها را با جوراب هایم!!!) ... آن قدر دل اتم پر بود، که با شکافتنش دنیایی لرزید! دل من نیز پر بود وقتی شکست، ولی سکوتی کرد... که به دنیا می ارزید!!! دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است. *** عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم،بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست. چرا آب به گلدان نرسیدست و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیدست. بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید،بنویسد،که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست عصر این جمعه دلگیر،وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را. دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
باران خورده درچهارشنبه 1387/05/30در هنگامه
14:7بااشكهايي ازآسمان| |
باران خورده دردوشنبه 1387/05/28در هنگامه
16:45بااشكهايي ازآسمان| |
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ازپی اش بروید
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که با بال هایش شما را در برمیگرد، تسلیمش شویدگرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.
وقتی با شما سخن می گوید باورش کنیدگرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد،
همانگونه که باد شمال باغ را بی بر می کند.
زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد، به صلیبتان می کشد.
همان گونه که شما را می پروراند، شاخ و برگتان را هرس می کند.
همان گونه که از قامتتان بالا می رودو نازکترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش میکند،
به زمین فرو می رود و ریش هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند.
می کوبدان تا برهنه تان کند.
سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند
آسیابتان می کند تا سپید شوید.
ورزتان می دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت خداوند، نانی مقدس شوید.
(جبران خلیل جبران) باران خورده دریکشنبه 1387/05/27در هنگامه
20:56بااشكهايي ازآسمان| |
باران خورده درشنبه 1387/05/26در هنگامه
21:5بااشكهايي ازآسمان| |
باران خورده درپنجشنبه 1387/05/24در هنگامه
16:51بااشكهايي ازآسمان| |
باران خورده دردوشنبه 1387/05/21در هنگامه
17:34بااشكهايي ازآسمان| |

آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد.
و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ.
ماهي هميشه و همه جا دنبال دريا ميگشت، اما پيدايش نميكرد.
و فكر ميكرد شايد جايي دور از اين قطرههاي شور حزنانگيز دريا منتظر است.
ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مُرد، اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه ميخورد.
قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: ماهي در آب بود و نميدانست، شايد آدمي هم با خداست و نميداند.
و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد.
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد. باران خورده درجمعه 1387/05/18در هنگامه
23:25بااشكهايي ازآسمان| |
باران خورده درپنجشنبه 1387/05/17در هنگامه
16:51بااشكهايي ازآسمان| |
باران خورده درچهارشنبه 1387/05/16در هنگامه
10:44بااشكهايي ازآسمان| |
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟
پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. باران خورده درسه شنبه 1387/05/15در هنگامه
21:22بااشكهايي ازآسمان| |
باران خورده دردوشنبه 1387/05/14در هنگامه
0:8بااشكهايي ازآسمان| |
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.
دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود.
تو اما باور نکن. عفریت فرهاد کش دروغ می گوید. زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست.
عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید.
روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت ، و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.
ما فرهادیم و دیگران به ما می خندد. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا ، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم ؛ از ملکوت تا مغاک. عشق ، شیر و عشق ، شکر؛ عشق ، قند و عشق، عسل . شیر و شکر قند و عسل عشق ، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است.
خسرو ما اما خداوند است.
ما به عشق این خسرو است که در بیستون دنیا مانده ایم.
ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه هر چه سنگ و صخره می زنیم.
ما به عشق این خسرو ...
و گرنه شیرین بهانه است.
***
ما می رقصیم و بیستون می رقصد.
ما می خندیم و بیستون می خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است ! باران خورده دریکشنبه 1387/05/13در هنگامه
0:27بااشكهايي ازآسمان| |
باران خورده درجمعه 1387/05/04در هنگامه
10:43بااشكهايي ازآسمان| |
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی. باران خورده درسه شنبه 1387/05/01در هنگامه
10:20بااشكهايي ازآسمان| |
| Design By : Night Skin |




