2khtari be name aseman
حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..
كيه كه آخر ديوونگيه واسه چشمات كيه جز من،كه مي ميره واسه لحن خنده هات كي برات قصه مي گه شبا كه خوابت نمي ره كيه كه پا به پات مي ياد،وقتي كه بارون مي گيره كيه وقتي تشنته،تو ابرا بلوا مي كنه اگه يك جرعه بخواي،كويرو دريا مي كنه يه شب موي تو رو به صد تا مهتاب نمي ده خودش مي سوزه ولي تن به سايه و آب نمي ده اون منم كه عاشقونه،شعر چشماتو مي گفتم هنوزم خيس مي شه چشمام،وقتي ياد تو مي افتم هنوزم مي ياي تو خوابم،تو شباي پر ستاره هنوزم مي گم خدايا،كاشكي برگرده،دوباره "سکوت عجيبي دارد اينجا ديگر تنها من مانده ام و خيال بودنت خنده هايت و نوشته هايي که ... با خود چه کرده اي!؟ با من چه مي کني !؟ دلم برايت تنگ مي شود وقتي مي خوانمت وقتي بلند بلند مي خوانمت تنهايي عجيبي است ديوانه ام مي کند گاهي وقتي مي دانم ديگر برق چشمانت را توان ديدن نيست ... کاش اينجا بودي درست روبروي من سکوت مي کرديم و در آن سکوت مي خوانديم همديگر را " دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را شیطان میخندید گل گلدون من شکسته در باد مي زند باران به شيشه ، شيشه اما سرد و سنگين بي تفاوت تلخ و خاموش، شايد از يك غصه غمگين شيشه در اوج سپيدي ،خسته از دلواپسی ها من نشسته گنگ و مبهم ، مي رسم تا عمق رويا آسمان همچو دل من، خيس خيس از بي وفائي تا به كي چون شيشه ماندن، بر لبم نام تو دارم اي بهار من كجائي ؟ تا به كي چون شيشه ماندن در نگاه قاب تقدير، من همه ميل رسيدن دل ولي بسته به زنجير، آمدم تا چشمهايت در دلم عشقي بكارد، تو ولي گفتي كه برگرد شيشه احساسي ندارد ،مي زند باران هنوز ........ آه اين چنين غم در دل كيست ، دست من بر شيشه لغزيد شيشه هم با بغض بگريست خانمی از منزل خارج شد و در جلوی در حیاط با سهپیرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانمیشناسم ولی باید گرسنه باشید لطفا بهداخل بیایید و چیزی بخورید. پیرمردان پرسیدند: آیا شوهرتمنزل است؟ زن گفت: خیر، سرکار است. آنها گفتند: ما نمیتوانیم داخل شویم. بعد از ظهر که شوهرآنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برایش تعریف کرد. مرد گفت: حالابرو به آنها بگو که من درخانه هستم و آنها را دعوت کن. سپس زن آنها را بهداخل خانه راهنمایی کرد ولی آنها گفتند: ما نمیتوانیمبا هم داخل شویم. زنعلت را پرسید و یکی از آنها توضیح داد که: اسم من ثروت است و به یکیدیگرازدوستانش اشاره کرد و گفت او موفقیت و دیگری عشق است. حالا برو ومسئله را با همسرت در میانبگذار و تصمیم بگیرید طالب کدامیک از ما هستید! زنماجرا را برای شوهرش تعریف کرد. شوهر کهبسیار خوشحال شده بود با هیجان خاصگفت: بیا ثروت را دعوت کنیم و منزلمان را مملو از دارایینماییم. اما زن بااو مخالفت کرد و گفت: عزیزم چرا موفقیت را نپذیریم! در این میان دخترشانکه تا اینلحظه شاهد گفت و گوی آنها بود گفت: بهتر نیست عشق را دعوت کنیمو منزلمان را سرشار از عشقکنیم؟ سپس شوهر به زن نگاه کرد و گفت: بیا بهحرف دخترمان گوش دهیم، برو و عشق را به داخلدعوت کن، سپس زن نزدپیرمردان رفت و پرسید کدامیک از شما عشق هستید؟ لطفا داخل شوید ومهمان ماباشید. در این لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپسآن دو نفر هم بلندشده و وی را همراهی کردند. زن با تعجب به موفقیت و ثروتگفت: من فقط عشق را دعوت کردم! دراین بین عشق گفت: اگر شما ثروت یاموفقیت را دعوت میکردید دو نفر از ما مجبور بودند تا بیرونمنتظر بمانند امازمانی که شما عشق را دعوت کردید، هر جا که من بروم آنها نیز همراه منمیآیند. هر کجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقیت نیز حضور دارد. روزی پیر معرفتی، یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و این که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. استاد پیر با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد ؟ شاگرد با حیرت گفت : ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود ؟! استاد پیر با لبخند گفت : چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست . مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد ! دخترک اگر رفت، با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند ! به همین سادگی !!! بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست. کوه غصه از دلم رفتنی نیست. حرف عشق تو رو من با کی بگم؟ همه حرفا که آخه گفتنی نیست... در این غربت دگر ماندن ندارد ز درد بی کسی خواندن ندارد در این بیگانه بازار پریشان دگر دل را که سوزاندن ندارد خزان بیکسی دیدن ندارد گل پژمرده بوسیدن ندارد میان هقهق شبهای تنها به تاب گریه پیچیدن ندارد شب یلدا که بیداری ندارد در این غربت که دل یاری ندارد میان جادهای نفرتگرفته نگاهی، مست و هشیاری ندارد همه بیگانگی، رخوت، دروغ است شب شیدایی من بیفروغ است همه خاکستر ققنوس عاشق میان آتش خواب و دروغ است در این آشفتهگاه بیحکایت همه عصیان، همه درد و شکایت سکوتی غمگن از ترس شب درد هزاران غصه را دارد روایت در رویاهایم دیدم كه با خدا گفتگو می كنم . خدا پرسید ؟ پس تو میخواهی با من گفتگو كنی؟ من درپاسخش گفتم : اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت:وقت من بی نهایت است در ذهنت چیست كه می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكی شان . اینكه آنها از كودكی شان خسته می شن عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس ازمدتها آرزو میكنند كه كودك باشند.... اینكه آنها سلامتیشان را از دست می دهند تا پول بدست آورند وبعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی شان را بدست آورند... اینكه با اضطراب به آینده نگاه می كنند وحال را فراموش می كنن و بنا بر این نه در حال زندگی می كنند نه در آینده... اینكه آنها به گونه ای زندگی میكنند كه گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز زندگی نكرده اند... مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدو گفت: من تورا نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکرکن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟ او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید امابرای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت: تارعنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. مرد تار عنکبوت را گرفت درهمین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد. ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی . دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ هر کاری می خواهی بکن. دنیا را آتش بزن.آسمان را به مضحکه بگیر.زمین را تحقیر کن .باد را نفهم و گل را نبو. خنده را فراموش کن و گریه را به خاک بسپار.زیر دیروز دفن شو و در فردا غرق.حتی اگر می خواهی کودکی را پشت سر بگذار.هر چه می خواهی بکن.اما... هیچگاه رویاهایت را فراموش نکن. گفته بودی؛ دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار .آنها تمام غصه هایت را برایم می اورند در گوشم می گویند .گفته بودی هر وقت خواستی ام به قاصدکها بسپار خبرم می کنند.... من اکنون صاحب دشتی قاصدکم. اما مگر تو نمی دانستی قاصدکهای خیس از اشک می میرند. بي تو دل من پر از تمناست....بيا! تا خلوت من هزار غربت باقی است تنها نشدی که درد تنها بکشی به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشي يك روز كاري با دنيا نـدارم. به تو گفتم خودمو ميكشم و پر مي زنم تو آسمونا بگو گفتم يا نگفتم، بگو گفتم يا نگفتم!!! به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات چشمات هم تنهام گذاشتن حالا من موندم و تيغ و رگ دست و عكس پاره تو و من بگو گفتم يا نگفتم، بگو گفتم يا نگفتم!!! مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره حالا روزگار من بعد سفر كردن تو طناب داره تيغو ميكشم رو رگهام،مي پاشه خونم رو عكسات نتونه سدي بسازه،رنگ چشمات،سيل اشكات به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشي يك روز كاري با دنيا نـدارم به تو گفتم خودمو ميكشم و پر مي زنم تو آسمونا بگو گفتم يا نگفتم، بگو گفتم يا نگفتم!!! به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات چشمات هم تنهام گذاشتن حالا من موندم و تيغ و رگ دست و عكس پاره تو و من بگو گفتم يا نگفتم، بگو گفتم يا نگفتم!!! مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره حالا روزگار من بعد سفر كردن تو طناب داره تيغو ميكشم رو رگهام،مي پاشه خونم رو عكسات نتونه سدي بسازه،رنگ چشمات،سيل اشكات مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره حالا روزگار من بعد سفر كردن تو طناب داره تيغو ميكشم رو رگهام،مي پاشه خونم رو عكسات نتونه سدي بسازه،رنگ چشمات،سيل اشكات مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره حالا روزگار من بعد سفر كردن تو طناب داره تيغو ميكشم رو رگهام،مي پاشه خونم رو عكسات نتونه سدي بسازه،رنگ چشمات،سيل اشكات فرستنده: حاكم هستي من پروردگار هستم و امروز به همه مشكلات تو رسيدگي مي كنم. به ياد داشته باش كه من هيچ نيازي به تو ندارم. چنانچه زندگي تو را در موقعيتي قرار داد كه در توان تو نبود، پس هيچ كوششي براي حل آن نكن. فقط آن را به من واگذار كن و در صندوق! نامه اي به خداوند بيانداز!! گره همه آن مشكلات باز خواهد شد، البته در مجراي زماني من. زماني كه آن را به صندوق انداختي با نگراني و دلواپسي هاي خود بر آن تمركز نكن . در عوض، به همه چيز هاي خوبي كه داري فكر كن. چيزهايي كه موهبت هاي زندگي محسوب مي شوند. چنان كه خود را در ترافيك سنگين خيابان يافتي كه هيچ گونه راه فراري ندارد، نااميد نشو. بدان مردمي در اين جهان زنگي مي كنند كه حتي داشتن اتومبيل شخصي و رانندگي كردن را در خواب هم نمي بينند. چنانچه در روابط عاطفي خود دچار ياس و نااميدي شدي، به كسي فكر كن كه هيچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشيده است. اگر غصه مي خوري كه تعطيلات آخر هفته خراب شده است، به زني فكر كن كه براي سير كردن شكم بچه هايش هفت روز هفته را روزي 12 ساعت در حال انجام كاري طاقت فرساست. اگر اتومبيلت در وسط جاده خراب شد و تو كيلومترها دور تر از شهر مانده اي، به شخصي فكر كن كه معلول و ناتوان است و در آرزوي پياده روي. چنانچه در آينده موي سپيدي بر سرت ديدي، به زني فكر كن كه مبتلا به سرطان است و در حال شيمي درماني و آرزوي نگاه كردن در آينه و مرتب كردن موهايش را دارد. اگر دچار ضرر و زيان شدي و با خود فكر كردي كه اين چه زندگي اي است، از خودت برس كه هدف و مقصودت در اين زندگي چيست؟ شكر گذار باش زيرا افرادي در اين كره خاكي زيسته اند كه حتي فرصت دوباره اي نداشته اند و خيلي زود چشم از اين دنيا فروبسته اند. و هر چه انسان ها بزرگ تر می شدند انسانیت کوچکتر می شد و آنها انسان نبودند و فقط نقش بازی می کردند انسان هایی عروسکی و خداوند بازهم انسان ها را دوست داشت... و خداوند محبت را آفرید ولی آنها دل نداشتند تا محبت کنند آخر آنها عروسک بودند و خداوند بازهم انسان ها را دوست داشت... به همین دلیل به انها خیلی محبت می کرد اما آنها زبانی برای تقدیر و تشکر نداشتند آخر آنها عروسک بودند و خداوند بازهم انسان ها را دوست داشت... او هر روز حرفهایی قشنگ و عاشقانه در گوش هایشان زمزمه می کرد اما آنها گوشی برای شنیدن نداشتند،داشتند و نمی شنیدند آخر آنها عروسک بودند و خداوند بازهم انسان ها را دوست داشت... هر روز عمیق ترین و پر شوق ترین نگاه ها را به چشم های عروسک هایش می ریخت اما آنها چشمی برای دیدن نداشتند،داشتند و نمی دیدند آخر آنها عروسک بودند و خداوند بازهم انسان ها را دوست داشت... همیشه فضا را به دل انگیز ترین عطرها معطر می ساخت اما عروسکها بینی ای برای بو کشیدن نداشتند،داشتند و حس نمی کردند آخر آنها عروسک بودند و خداوند بازهم انسان ها را دوست داشت... او همیشه زیباترین ها و بهترین ها را به عروسک هایش هدیه می داد اما عروسک ها دستی برای گرفتن نداشتند،داشتند و نمی گرفتند آخر آنها عروسک بودند و خداوند بازهم انسان ها را دوست داشت... آری... کاش می شود فقط یک لحظه انسان بود و حس انسان بودن را تجربه کرد و خداوند هنوز هم انسان ها را دوست دارد... به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشي يك روز مي ميرم،از پا ميفتم به تو گفتم خودمو ميكشم و پر مي زنم تو آسمونا بگو گفتم يا نگفتم، بگو گفتم يا نگفتم!!! به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات چشمات هم تنهام گذاشتن حالا من موندم و اشك و بغض و آه و عكس پاره تو و من بگو گفتم يا نگفتم، بگو گفتم يا نگفتم!!! مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره ديگه جون نداره دستام،آخر قصه رسيده عطر تو مثل نفس بود واسه اين نفس بريده به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشي يك روز مي ميرم،از پا ميفتم به تو گفتم خودمو ميكشم و پر مي زنم تو آسمونا بگو گفتم يا نگفتم، بگو گفتم يا نگفتم!!! به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات چشمات هم تنهام گذاشتن حالا من موندم و اشك و بغض و آه و عكس پاره تو و من بگو گفتم يا نگفتم، بگو گفتم يا نگفتم!!! مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره ديگه جون نداره دستام،آخر قصه رسيده عطر تو مثل نفس بود واسه اين نفس بريده مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره ديگه جون نداره دستام،آخر قصه رسيده عطر تو مثل نفس بود واسه اين نفس بريده مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره ديگه جون نداره دستام،آخر قصه رسيده عطر تو مثل نفس بود واسه اين نفس بريده چشمان خسته ام روح شکسته ام من آن مسافرم قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف کردو پیامبر رو به جهانیان کرد وگفت:مقصد ما خداست .کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج وعشق را توامان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است، تنها برای گذشتن؟ قرن ها گذشت ،اما از بی شمار آدمیان،جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد،کسی کم می شد ،قطار می گذشت وسبک می شد، زیراسبکبالی قانون راه خداست. سر انجام قطاری که به مقصد خدا می رفت ،به ایستگاه بهشت رسید.پیامبر گفت: اینجا بهشت است .مسا فران بهشتی پیاده شوند،امااینجا ایستگاه آخر نیست! مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند.اما اندکی باز هم ماندند،قطار دوباره راه افتادو بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :درود بر شما راز من همین بود.آن که مرا می خواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد. و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید،دیگر نه قطاری بود و نه مسافری. دو قطره «آب» اگر كنار هم قرار بگيرند چه مي كنند؟ ابر آذاري برآمد،باد نوروزي وزيد وجه مي خواهم و مطرب كه مي گويد رسيد. شاهدان در جلوه و من شرمسار كيسه ام بار عشق و مفلسي صعب است و مي بايد كشيد. قحط جود است،آبروي خود نمي بايد فروخت باده و گل از بهاي خرقه مي بايد خريد. گوييا خواهد گشود از دولتم كاري كه دوش من همي كردم دعا و صبح صادق مي دميد. از كريمي گوييا در گوشه اي بويي شنيد. دامني گر چاك شد در عالم رندي چه باك جامه اي در نيكنامي نيز مي بايد دريد. آن لطايف كز لب لعل تو من گفتم،كه گفت وين تطاول كز سر زلف تو من ديدم كه ديد. تير عاشق كش ندانم بر دل حافظ كه زد اين قدر دانم كه از شعر ترش،خون مي چكد. عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق گوشه گيران را ز آسايش طمع بايد بريد.



تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمي ده
کي گل شب بو را از شاخه چيده
گوشه آسمون پر رنگين کمون
من مثل تاريکي، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب
گل گلدون من، ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه، دلم يه مرداب
آسمون آبي مي شه
امّا گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد
دلش مي گيره
درّه مهتابي مي شه
امّا گل مهتاب
از برکه هاي آب
بالا نميره
تو که دست تکون مي دي
به ستاره جون مي دي
مي شکفه گل از گل باغ
وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره کم مياد
مي سوزه شقايق از داغ
گل گلدون من ،ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه، دلم يه مرداب








استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني.شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي.شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين





تاريخ: امروز
موضوع: خود تو
عطف به: زندگي
چنان چه يك روز كاري را سپري كردي، به كسي فكر كن كه چند سال است بيكار است.
«ممكن بود تو خود يكي از آن ها باشي»



در ظلمت سکوت
در ازدحام اشک
در تلخی دروغ
در انزوای عشق
در پاکی غروب
در سردی زوال
در سرخی قلوب
در سبزی بهار
در انتظار توست
در سایه ی درخت
آن تک درخت پیر
کو مانده سر به زیر ؛
در سوگ همرهان
آن همرهان که در
گوری بخفته اند
گرمای زندگی
با خود ببرده اند ؛
در سوز عاشقان
آن عاشقان که در
تکرار لحظه ها
هر لحظه بیشتر
در خود بمرده اند ؛
در انتظار توست
آن خسته از دروغ
آن خسته از فریب
آن کس که خود هنوز
حتی نفهمیده است
از بهر چه بزیست ؛
یا بهر چه بدید ؛
یا بهر چه کشید ؛
یا بهر چه بمرد ؛
اما دل غمین
در انتظار توست
آری !
دراین زمان
در بهت لحظه ها
تنها ز انزوا
دلخسته از سکوت
در انتظار تو
آرام و بی صدا
بنشسته ام کنون
آیا رهایی هست
زین انتظار سخت ؟
تا کی جفا کشم ؟
حتی ز سایه ها
این سایه های درد
این دردها که در
جانم نشسته اند .
حتی هوا و خاک
باران و باد و رود
هر جا رسیده اند
روح و تن مرا
آزرده کرده اند .
در انتظارتم
پاییز هم گذشت
برگرد با بهار
چشمم به راه توست .
ای غربت خیال
جانم به لب رسید
پس کی تو می رسی ؟
اشک ستاره ریخت
اما نیامدی
ظلمت فرو کشید
اما نیامدی
شب مرد از سکوت
اما نیامدی
وقتم به سر رسید
اما نیامدی
من مرده ام کنون
روییده از خاکم
صدها شقايق ؛ لیک
حتی پی گورم
هرگز نیامدی
ای نرگس خموش
آرام گیر که تو
حتی پس مرگت
هرگز نیارمی


جواب: آنها تصوير قطره ديگر را در خود ديده وبه هم مي پيوندند و يك قطره ي بزرگتر تشكيل مي دهند.
اگر چند «سنگ» به هم نزديك شوند چه مي شود؟
جواب: آنها هيچ گاه با هم يكي نمي شوند. ولي شايد تصوير سنگ ديگر را تا حدودي در خود ببينند!
هر چه سخت تر و قالبي تر باشيم فهم ديگران براي مان مشكل تر و در نتيجه احتمال بزرگ تر شدنمان نيز كاهش مي يابد.
حال چه چيزي سخت تر و مقاوم تر است؟ «آب» يا «سنگ»!؟
اگر «سنگي» از كوه سرازير شود و به مانعي برخورد كند چه مي كند؟
1- اگر مانع كوچك باشد، از روي آن عبور مي كند.
2- اگر متوسط باشد، آن را در هم مي شكند.
3- اگر بزرگ تر باشد، پشت آن مي ايستد تا تقدير بعدي چه باشد.
اما «آب» چه مي كند؟
اگر نتوانست؛ آنگاه بدون دردسر به دنبال فرار از كوچكترين روزنه مي گردد.
و اگر نتوانست؛ صبر مي كند تا به اندازه ي كافي قوي شود آنگاه يا از روي مانع عبور مي كند و يا مانع را در هم مي شكند.
«آب» در عين نرمي و لطافت در مقايسه با «سنگ» به مراتب سر سخت تر و در رسيدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است.
«سنگ»، پشت اولين مانع جدي مي ايستد؛ ولي «آب» راه خود را به سمت دريا مي يابد.
در زندگي بايد معناي واقعي «سرسختي» و «استواري» و «مصمم بودن» را در دل «نرمي» و «گذشت» جست وجو كرد.
گاهي لازم است كوتاه بيايي؛ گاهي نگاه ات را به سمت ديگري بدوز؛ صبور بايد بود؛ اما هميشه مصمم.
با لبي و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
| Design By : Night Skin |








