تبليغاتX
2khtari be name aseman




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


2khtari be name aseman

حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..

سلطان خوبان

گفتم اي سلطان خوبان رحم كن بر اين غريب

گفت:در دنبال دل ره گم كند مسكين غريب.

گغتمش مگذر زماني،گفت:معذورم بدار

خانه پروردي چه تاب آرد غم چندين غريب.

خفته بر سنجاب شاهي نازنيني را چه غم

گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب.

اي كه در زنجير زلفت جاي چندين آشناست

خوش فتاد آن حال،مشكين بر رخ رنگين غريب.

مي نمايد عكس مي در رنگ روي مهوشت

همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريب.

بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت

گر چه نبود در نگارستان خط مشكين غريب.

گفتم اي شاه غريبان،طره شبرنگ تو

در سحرگاهان حذر كن چون بنالد اين غريب.

گفت:حافظ آشنايان در مقام حيرتند

دور نبود گر نشيند خسته و غمگين غريب. 

*حافظ*

باران خورده دردوشنبه 1386/12/27در هنگامه 22:19بااشكهايي ازآسمان| |

 

كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد.رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت:تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خنده اي رو به درخت كرد و گفت:چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن و درخت زير لب گفت:ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي.كاش مي دانستي آنچه در جست و جوي آني،همين جاست.مسافر رفت و گفت:يك درخت از راه چه ميداند؟پاهايش در گل است،او هيچ گاه لذت جست و جو را نخواهد يافت و نشنيد كه درخت گفت:اما من جست و جو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسي نخواهد ديد،جز آنكه بايد!

مسافر رفت و كوله اش سنگين بود...

هزار سال گذشت.هزار سال پر خم و پيچ،هزار سال بالا و پست...

مسافر بازگشت.رنجور و نااميد.خدا را نيافته بود،اما غرورش را گم كرده بود!به ابتداي جاده رسيد،جاده اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.درختي هزار ساله،بالا بلند و سبز كنار جاده بود.زير سايه اش نشست تا لختي بياسايد.مسافر درخت را به ياد نياورد،اما درخت او را مي شناخت.درخت گفت:سلام مسافر،در كوله ات چه داري؟مرا هم ميهمان كن.مسافر گفت:بالا بلند!تنومندم،شرمنده ام،كوله ام خالي است و هيچ چيز ندارم.درخت گفت:چه خوب..وقتي هيچ نداري،همه چيز داري اما آن روز كه مي رفتي،در كوله ات همه چيز داشتي،غرور كمترينش بود،جاده آن را از تو گرفت و حالا در كوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.دست هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم هايش از حسرت درخشيد و گفت:هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اي،اين همه يافتي!درخت گفت:زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم و پيمودن خود،دشوارتر از پيمودن جاده هاست.

باران خورده درشنبه 1386/12/25در هنگامه 8:56بااشكهايي ازآسمان| |

روزی دروغ به حقیقت گفت:میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را بیرون آورد و دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت.

از آن روز همیشه حقیت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود...

باران خورده درجمعه 1386/12/24در هنگامه 19:42بااشكهايي ازآسمان| |

 

در بازي شطرنج عاشقي،من و تو هر دو قانون بازي را زير پا گذاشتيم.

من به خاطر تو،همه را از صفحه دلم كيش كردم و تو با انتخاب سياه ترين مهره دلت،يك حركت منو جلوي همه مات كردي..

باران خورده درپنجشنبه 1386/12/23در هنگامه 10:42بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درسه شنبه 1386/12/21در هنگامه 9:45بااشكهايي ازآسمان| |

زندگی چيدن سيبي است كه بايد چيد و رفت.

زندگی تكرار پاييز است كه بايد ديد و رفت.

زندگی روديست ، جاری ، هر كه آمد.

كوزه ای شادمان پر كرد و مشتی آب نوشيد و رفت.

قاصدك، اين كولی خانه به دوش

روزگار كوچه گرديهای خود را زندگی ناميد و رفت.

باران خورده دردوشنبه 1386/12/20در هنگامه 15:53بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درشنبه 1386/12/18در هنگامه 12:44بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درجمعه 1386/12/17در هنگامه 10:11بااشكهايي ازآسمان| |

اگر روزي دلم گرفت يادم باشد

كه خدا با من است

كه فرشته ها برايم دعا مي كنند

كه ستاره ها شب را برايم روشن مي كنند

يادم باشد كه قاصدكي در راه است

كه بهار نزديك است

كه فردا منتظرم مي ماند

كه من راه رفتن مي دانم و دويدن

و جاده ها قدم هايم را شماره خواهند كرد.

اگر روزي دلم گرفت يادم باشد

كه خداي من اينجاست همين نزديكي ها

و من...تنها نيستم.

باران خورده درچهارشنبه 1386/12/15در هنگامه 19:31بااشكهايي ازآسمان| |

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم.می خواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه کم نشوم.

تو مرا به دیار محبت ها بردی و صادقانه دوستم  داشتی پس بیا و باز در این راه تلاش کن اگر طاقت اشک هایم را نداری.در راه عشقی پاک تر و صادقانه تر...زبرا که من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه بیرحم دلهایی را که از هم جدا نشدنی است را به درد آورد.

دلم را به تو دادم و کلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه کردم.چه شبها که تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم.چه روزها با خاطراتت نفس کشیدم.پس تو ای سخاوت آسمانی من....

**مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم**

باران خورده درسه شنبه 1386/12/14در هنگامه 18:54بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده دردوشنبه 1386/12/13در هنگامه 22:22بااشكهايي ازآسمان| |

بی کسی ام را با باد قسمت خواهم کرد و به او خواهم گفت راز عشق دیرینه ام را...با او خواهم ماند تا دورها...با او خواهم رفت تا سرزمین نورها...در او فریاد می کشم غزل غمین خود را...با او حیران می شوم در تاریکترین لحظات دیرینه ام...با او گم می شوم تا از یاد ببرم تیشه ای را که بیرحمانه بر دلم نواختی...!

به او می پیوندم تا تو را ببخشم به خاطر آزردن قلب رنجورم و اوج بگیرم در آسمان کوچک خاطراتت و نباشم بی تو و بی یاد چشمانت...

باران خورده دریکشنبه 1386/12/12در هنگامه 17:0بااشكهايي ازآسمان| |

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد.

از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است...

باران خورده درشنبه 1386/12/11در هنگامه 15:27بااشكهايي ازآسمان| |

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نسيت كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش.فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده...

باران خورده درجمعه 1386/12/10در هنگامه 18:17بااشكهايي ازآسمان| |

 

هرگز فكر نمي كردم كسي تنها بماند.

هرگز فكر نمي كردم كسي شبي را تا صبح بگريد.

هرگز فكر نمي كردم و نمي فهميدم معني تلخ جدايي و نا اميدي را.

ولي...

ولي ديري نپائيد كه خود نيز وارد ماجرا شده و با عشق و غم آشنا گشتم.كلماتي كه فرسنگ ها با هم فاصله دارند ولي در اصل گويي در آغاز با يكديگر به وجود آمده اند.

در اين دوران بود كه نيز به معني پندهايي كه روزگاري برايم گنگ و نا مفهوم بود رسيدم.

آري اين دوران هر چه را نمي فهميدم به من فهماند.

من تنهايي را به حد خود چشيده ام....

من در آتش عشق سوخته ام و مي سوزم.من مزه شور اشك را بارها و بارها احساس كرده ام.

من شادي را كيميا مي دانم و غم را چيزي كه همه مي توانند آن را بيابند.

من خنده را بر روي لبان افراد بسيار ديده ام و البته ديگر باورم شده كه يكي از فرط غم مي خندد و من خنده را مشتي مي دانم كه بر قلبم فرود مي آيد و بغض و گريه را مرحمي براي تسكين دردها...!

 

باران خورده درپنجشنبه 1386/12/09در هنگامه 22:59بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درپنجشنبه 1386/12/09در هنگامه 1:0بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درپنجشنبه 1386/12/09در هنگامه 0:46بااشكهايي ازآسمان| |

اگر عذر خواهي تو در مقابل خطايي پذيرفته نشد،بدان زخمي كه ايجاد كردي عميق

بوده است.پس به حساب كينه اي بودن طرفت نگذار و تمام سعي خودت را براي جلب

رضايتش بكن!

باران خورده درچهارشنبه 1386/12/08در هنگامه 16:9بااشكهايي ازآسمان| |

دفتر خاطراتم پشت خاطره ها جاماند

رفتی و خاطرات تو در درون سینه ام جاماند

در ناباوریهایم دستهایت را به دیگری دادی

پریدی از جوی و لحن نگاه سردت جاماند

در آن زمان ستمگر فکر و خیالم همین بود

کجاها بردی دلم را و کجاها دلم بی تو تنها ماند

آرزویم این بود تا شبی از این شبها

بیایی به خواب من بگویی دلم پیشت جا ماند

گرچه می نویسم از دوری آسمان و زمین

اما همین یک کلام از غم های من جا ماند

ای که با مستی رفتی بسوی آبها

خاطراتت در ساحل با قلب شکسته ام جا ماند

مراقب باش ای جانم در روی این آبها

قایقی که در آن نشستی آیا تا ابد خواهد ماند؟ 

باران خورده درسه شنبه 1386/12/07در هنگامه 16:14بااشكهايي ازآسمان| |

سر كلاس ادبيات معلم گفت :

 فعل رفتن رو صرف كن

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

ساكت مي شوم ، مي خندم ،

 ولي خنده ام تلخ مي شود

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شاديم مُرد ...

شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من مي خندم و مي گويم :

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

باران خورده درسه شنبه 1386/12/07در هنگامه 13:22بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده دردوشنبه 1386/12/06در هنگامه 22:10بااشكهايي ازآسمان| |

تو می روی...من فقط نگاهت می کنم.

          تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم.

                    بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم.

                             اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است.

باران خورده دردوشنبه 1386/12/06در هنگامه 16:27بااشكهايي ازآسمان| |

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

                                      دوستت دارم

باران خورده دریکشنبه 1386/12/05در هنگامه 18:17بااشكهايي ازآسمان| |

نفس می کشیم به حکم تقدیر...

می مانیم به فرمان سرنوشت...

می جوئیم به تدبیر اندیشه...

می خواهیم به خواهش دل...

زندگی می کنیم به امید رسیدن به آرزوها...

مبارزه می کنیم برای رسیدن به پیروزی و چه شیرین است موفقیت آن...

زمانی که بی مهری های زمانه بارها ما را چون شیشه های شکننده خورد می کند

ما چون صخره ای پایدار همچنان ایستاده ایم...

زندگی را دوست دارم و دل بسته به آنانی هستم

که در دلم جای دارند...

باران خورده دریکشنبه 1386/12/05در هنگامه 8:17بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درشنبه 1386/12/04در هنگامه 14:8بااشكهايي ازآسمان| |

همه چیز آنگونه که می بینیم نیست.

روزی روزگاری دو فرشته کوچک در سفر بودند.یک شب به منزل فردی ثروتمند رسیدند و از صاحخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپری کنند.آن خانواده بسیار بی ادبانه برخورد کردند و اجازه ندادند تا آن دو فرشته در اتاق میهمانان شب را سپری کنند و در عوض آنها را به زیرزمینی سرد و تاریک منتقل کردند.آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جای خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخی در درون دیوار افتاد و سریعا به سمت سوراخ رفت و آن را تعمیر و درست کرد.

فرشته کوچک پرسید:چرا سوراخ دیوار را تعمیر کردی؟فرشته بزرگتر پاسخ داد:همیشه چیزهایی که می بینیم آنچه نیست که به نظر می آید...فرشته کوچکتر از این سخن سر درنیاورد.

فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزدیکی یک کلبخ متعلق به یک زوج کشاورز رسیدند و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپری کنند.زن و مرد کشاورز که سنی از آنها گذشته بود با مهربانی کامل جواب مثبت دادند و پس از پذیرایی اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روی تخت آنها بخوابند و خودشان روی زمین سرد خوابیدند.صبح هنگام فرشته کوچک با صدای گریه زن و مرد کشاورز از خواب بیدار شد و دید آن دو غرق در گریه هستند.جلوتر رفت و دید تنها گاو شیرده آن زوج که محل درآمد آنها نیز بود بر روی زمین افتاده و مرده است.

فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فریاد زد:چرا اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟تو به خانواده اول که همه چیز داشتند کمک کردی و دیوار سوراخ آنها را تعمیر کردی ولی به این خانواده که غیر از این گاو چیز دیگری نداشتند کمک نکردی و اجازه دادی این گاو بمیرد!

فرشته بزرگتر به آرامی و نرمی پاسخ داد:چیزها آنطور که به نظر می آیند نیستند.فرشته کوچک فریاد زد:یعنی چه؟من نمی فهمم.فرشته بزرگ گفت:هنگامی که در زیرزمین آن مرد ثروتمند اقامت داشتیم دیدم که در سوراخ آن دیوار گنجی وجود دارد و چون دیدم که آن مرد به دیگران کمک نمی کند و از آنچه دارد در راه کمک استفاده نمی کند پس سوراخ دیوار را ترمیم و تعمیر کردم تا آنها گنج را پیدا نکنند.دیشب که در اتاق خواب این زوج خوابیده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من به جای زن گاو را پیشنهاد و قربانی کردم.

چیزها آنطور که به نظر می آیند نیستند.

فرشته كوچولو

باران خورده درجمعه 1386/12/03در هنگامه 23:44بااشكهايي ازآسمان| |

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آنها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام رسانی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

باران خورده درپنجشنبه 1386/12/02در هنگامه 13:7بااشكهايي ازآسمان| |

Photobucket

خلوتم را نشکن

شاید این خلوت من کوچ کند

به شب پروانه

به صدای نفس شهنامه

به طلوع آخرین افسانه

و غروبی که در آن

نقش دیوانگی یک عاشق

بر سر دیواری پیدا شد

...

خلوتم را نشکن

خلوتم بس دور است

زهوای دل معشوق سهند

خلوتم

راه درازی ست میان من و تو

خلوتم

مروارید است به دست صیاد

خلوتم

تیر و کمانی ست به دست آرش

...

آری

خلوتم

راه رسیدن به توست

خلوتم را نشکن.

باران خورده درچهارشنبه 1386/12/01در هنگامه 19:37بااشكهايي ازآسمان| |


Design By : Night Skin