تبليغاتX
2khtari be name aseman




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


2khtari be name aseman

حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..

گفتم:

خدای من، دقایقی در زندگیم بود که هوس می‌کردم سر سنگینم را که پر بود از دغدغهْ دیروز و هراس فردا، بر شانه‌های صبورت بگذارم. آرام برایت بگویم و بگریم. در آن دقایق شانه‌هایت کجا بود؟

گفت:

ای عزیزترین، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی و من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه ای. من همچون عاشقی که به معشوق خود می‌نگرد، باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم:

پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت:

ای عزیزترین، اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود، عروج می‌کند، اشکهایت به من رسید و من آن را، یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. چرا که تنها اینگونه است که می‌توان تا همیشه شاد بود.

گفتم:

آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت:

بارها صدایت کردم. آرام گفتمت ازین راه نرو که بجایی نمی‌رسی، تو هرگز نشنیدی و آن سنگ بزرگ فریادم بود که ای عزیزترین، از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نمیرسی.

گفتم:

پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟

گفت:

روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. بارها گل برایت فرستادم، گلهای زیبا از همه رنگ، کلامی نگفتی. بهترین هدایا را به تو دادم، نفهمیدی. می‌خواستم برایم بگویی. آخر تو بندهْ من بودی و چاره‌ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم:

پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت:

اول بار که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد دگر بار خدای زیبایت را نشنوم، تو باز گفتی خدا، و من مشتاق‌تر برای شنیدن خدایی دیگر. من اگر می‌دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می‌کنی، همان بار اول شفایت می‌دادم.

گفتم:

ای مهربان ترین، دوستت دارم.

گفت:
ای عزیز ترین، من دوست تر دارمت.

باران خورده درسه شنبه 1386/11/30در هنگامه 12:52بااشكهايي ازآسمان| |

Image and video hosting by TinyPic
 
جلسه محاکمه عشق بود

و قاضی عقل.


و عشق محکوم به تبعید به دور ترین نقطه ی مغزشده بود


یعنی فراموشی.


قلب تقاضای عفو عشق را داشت


ولی همه اعضا با او مخالف بودند.


قلب شروع کرد به طرفداری از عشق...


آهای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟


و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید


حالا چرا این چنین با او مخالفید   ؟


همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند


تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.


عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بیزارند  !!!!!


ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده


چرا هنوز از او حمایت می کنی   ؟!!!!


قلب نالید: که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود


و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند


و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم .


پس من همیشه از او حمایت خواهم کردحتی اگر نابود شوم ....

باران خورده دردوشنبه 1386/11/29در هنگامه 19:33بااشكهايي ازآسمان| |

 
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره...
وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی...
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه...
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته...
وقتی چشمات تهی از تصویر شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه...
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم شده...
وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه هاش اون ها رو می لرزونه...
باران خورده دریکشنبه 1386/11/28در هنگامه 13:27بااشكهايي ازآسمان| |

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و ویرانه خویش

میبرم تا در آن نقطه دور

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

باران خورده درشنبه 1386/11/27در هنگامه 22:9بااشكهايي ازآسمان| |

عشـق یعنـی هـمون سـلام اول

عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب

عشق یعنی انفجار احساسات

عشق یعنی کم کردن فاصله ها

عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم

عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن

عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه

عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی

عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه

عشق یعنی وقتی باهاش قرار داری به خودت برسی

عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن

عشق یعنی هولش بدی تو یک مسیر درست

عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره

عشق یعنی از هیکلش تعریف کنی

عشق یعنی من وتو ما میشویم

عشق یعنی حرفشو باور کنی

عشـق یـعنی جادوش کنی

باران خورده درجمعه 1386/11/26در هنگامه 10:29بااشكهايي ازآسمان| |

http://mosi-sms.blogfa.com/

۱۴ فوریه چه احساسی در شما ایجاد می کند؟ شادی یا ترس؟ آیا می دانید که متولدین ماه های مختلف واکنش متفاوتی نسبت به این رویداد رمانتیک دارند و دوست دارند ولنتاین را به صورتی متفاوت جشن بگیرند؟

برای خواندن فال های متولدین سال در مورد ولنتاین به ادامه مطلب برید


حرفهاي ديگر از جنس باران
باران خورده درپنجشنبه 1386/11/25در هنگامه 15:47بااشكهايي ازآسمان| |

 

پر از غبار حسرتم نشانی از حقیقتم

در این سراچه ی فنا خزان نداده مهلتم

 

در آسمان غم بسی به اوج پر گشوده ام

شکوه من نزاره کن ،جز این نبوده فطرتم

 

صدای خواهش مرا اگر زمانه بسته است

نگاه من نمرده است که از تبار غیرتم

 

اگر اسیر غم شدم گناه آن ز بی کسی است

غریبی از نگاه تو ببسته پای همتم

 

ملامتم مکن به عشق ،خراب یک محبتم

یقین که جز فراق تو نبوده است قسمتم

 

در عشق تو اگر همه غریبی و اسیری است

قسم به غربت غمت "همیشه رو به غربتم"

باران خورده درپنجشنبه 1386/11/25در هنگامه 13:37بااشكهايي ازآسمان| |

سپندارمذگان(روز عشق ایرانی)

ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با۲۸ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.

در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند.

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند.

ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است.


روز والنتاین
روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) مصادف با ۲۵بهمن‌ماه (۱۴ فوریه) در بعضی فرهنگها روز ابراز عشق است.

این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین به صورت ناشناس انجام می‌شود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد.

در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند.

کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود…

بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان نهاد و نمادی می‌شود برای عشق!

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب برید.


حرفهاي ديگر از جنس باران
باران خورده درچهارشنبه 1386/11/24در هنگامه 11:37بااشكهايي ازآسمان| |

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت‌رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي‌رو روي قلبت هديه داد،

زُل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوسش داري.

 

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي

كه يكبار زير آوار غرورش همه‌ي وجودت له شده.

 

چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي.

 

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه، دونه‌هاي اشك گونه‌هاتو

خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري

 

چقدر سخته گل آروزهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار

تو خودت بشكني و اون وقت آرام زير لب بگي.

گل من باغچه نو مبارك.

 

باران خورده درسه شنبه 1386/11/23در هنگامه 13:17بااشكهايي ازآسمان| |

بگو آیا با یاد من دمی سر می کنی یا نه؟

تو هم یادی ز پرواز کبوتر می کنی یا نه؟

دل من تشنه و خواهان یک جرعه نگاه تو...

مرا در چشمه چشمت شناور می کنی یا نه؟

نوشتم نام زیبای تو را در صفحه قلبم

تو آیا اسم من را ثبت دفتر می کنی یا نه؟

باران خورده دردوشنبه 1386/11/22در هنگامه 9:12بااشكهايي ازآسمان| |

بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود.اهــل زمين نبود.نـمازش شــكســته بود.

بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود .

بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود .

بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود .

بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود .

باران خورده دریکشنبه 1386/11/21در هنگامه 10:35بااشكهايي ازآسمان| |

 تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر

      از بهاری به بهاری دیگر

   نتوانم

   نتوانم جستن....

هر زمان عشقی دیاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهاری دیگر 

باران خورده دریکشنبه 1386/11/21در هنگامه 10:33بااشكهايي ازآسمان| |

 

زندگي تكراري است،خنده ها تكراري،گريه ها تكراري است.

من در اين تكرارها مانده در بهت و سكوت

ديگران مي خندند و دلم مي داند كه چقدر تكراري است.

همه جا غرق سكوت،كوچه ها رو به غروب.

همه جا تاريك است.پيش رو تاريكي،پشت سر تاريكي.

دل من مي ترسد،ترس هم تكراري است.
باران خورده درشنبه 1386/11/20در هنگامه 13:56بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درجمعه 1386/11/19در هنگامه 8:39بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درپنجشنبه 1386/11/18در هنگامه 8:16بااشكهايي ازآسمان| |

کی! اون نگاه مستتوازآینه قلبم گرفت
توقلب عاشقت نشست،چشاتوازشبم گرفت
کی یاد تو داده بگی:که دیگه دوستم نداری
 پر بکشی از شب من،تو غصه تنهام بذاری
نمیشه باورم که نیست ،تو فکرتو یادی ازم
غصه می خوری جای من تا دل به گریه هات ندم
تو مثل یه مرهم بودی واسه تموم غصه هام
اما حالا خودت شدی رنج تموم قصه هام
 از تو عاشق سفر،نمونده رد دشمنی
نمیشه باورم که تو،عروسک قلب منی

باران خورده درپنجشنبه 1386/11/18در هنگامه 8:15بااشكهايي ازآسمان| |

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

باران خورده درچهارشنبه 1386/11/17در هنگامه 13:17بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درسه شنبه 1386/11/16در هنگامه 22:54بااشكهايي ازآسمان| |

 مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیبای کشاورزی بود.به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد.کشاورز براندازش کرد و گفت:پسر جان برو و در آن قطعه زمین بایست.من سه گاو نر را یک به یک آزاد می کنم.اگر توانستی دم یکی از این سه گاو را بگیری می توانی با دخترم ازدواج کنی.

مرد جوان به انتظار اولین گاو ایستاد.در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در عمرش دیده بود به بیرون دوید.فکر کرد یکی از گاوهای بعدی گزینه بهتری خواهد بود.پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذرد و از در پشتی خارج بشود.

دوباره در طویله باز شد.باور نکردنی بود!در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود.با سم به زمین می کوبید.خر خر می کرد و وقتی او را دید آب دهانش جاری شد.گاو بعدی هم هر چیزی که باشه باید بهتر از این باشه.به سمت حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع خارج شود.

برای بار سوم در طویله باز شد.لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.این ضعیف ترین کوچکترین و لاغرترین گاوی بود که در عمرش دیده بود.این گاو برای مرد جوان بود!در حالی که گاو نزدیک می شد در جای مناسبی قرار گرفت و درست به موقع روی گاو پرید.دستش را دراز کرد اما گاو دم نداشت...!

زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه.بهره گیری لز بعضی هاش ساده است بعضی هاش مشکل.اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن(معمولا به امید فرصت های بهتر در آینده)این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن...

باران خورده درسه شنبه 1386/11/16در هنگامه 9:57بااشكهايي ازآسمان| |

 نگام نمي کني چرا ؟
چرا نمي بيني منو ؟
چرا ازم پس مي گيري، شباي با تو بودنو...
صدا نمي کني منو،چرا ازم بي خبري ؟
چقدر بايد  گريه کنم، چرا منو نمي بري ؟
تشنه تر از اشکم و باز...
در انتظار هق هقم...

براي بخشيدن من بيا بيا... به بدرقم ..
تمام لحظه هاي من سيا شده به دست من
دروغ خنده هاي من حقيقت شکست من
مي خوام صدات کنم ولي،کمم براي گفتنت
لبم يه قطره خواسته از ... چشمه ي دور و روشنت
بگو نترسم از خودم...که با تو التهاب نيست
بگو که در پناه تو...فرصت اضطراب نيست
صدا نمي کني منو
چرا ازم بي خبري
چقدر بايد گريه کنم... چرا منو نمي بري ؟

 

باران خورده دردوشنبه 1386/11/15در هنگامه 20:6بااشكهايي ازآسمان| |

گفته بودي عشق،جزئي از وجودت هست،امّا نيست،نيست

گفته بودي زندگي بود و نبودت هست،امّا نيست،نيست

فكر مي كردم زلالي،ساده اي مثل تمام چشمه ها

عشق در رگ هاي آبي و كبودت هست،امّا نيست،نيست

صبر كردم،صبر كردم.با خود گفتم كه شايد،لااقل

ذره اي منطق درون تار و پودت هست،امّا نيست،نيست

گفته بودم با زمان حل مي شود هر مشكلي

اندكي صبر و تحمل كن به سودت هست،امّا نيست

با تمام اين بدي ها باز هم مي پرسم:آيا بعد از اين

چيزي از احساس ترحم در وجودت هست،امّا نيست،نيست

 

باران خورده دردوشنبه 1386/11/15در هنگامه 20:5بااشكهايي ازآسمان| |

 
همتون دکارت فرانسوی رو خوب میشناسید احتیاج به معرفی نداره این مطلب رو ازش بخونید:

........مسئله شناخت انسان است و ابزار ما برای شناخت انسان دو چیز.اولی حواس پنجگانه ما و دومی عقل.اگر به حواس پنجگانه تکیه کنیم چون خطا پذیرند پس از اعتماد کافی برخوردار نیستند مثالهای زیادی در ذهن هر ادم از این خطا ها وجود دارد.اما عقل ان هم ناقص است و از بعضی مسائل نا اگاه و دلیل کافی برای رد یا پذیرش بعضی پدیده ها ندارد.

در این اوضاع بود که زیر پای دکارت خالی شد و در همه چیز شک کرد و اصلا هیچ چیز برایش باقی نماند (یعنی به این رسید که استدلال کردن پایه ندارد)در این حال که در این فضا معلق بود و در همه چیز شک می کرد حتی در وجود خود نا گهان ایده ای به ذهنش رسیدو گفت:

اگر در همه چیز شک می کنم در این که شک می کنم شک نمی کنم

و با این جمله در وسط زمین و اسمان روی یک صخره ایستاد و گفت اهان یک جا پیدا کردم اگر در حواس پنجگانه شک می کنم راست است اگر در عقل شک می کنم راست است در وجود خدا شک می کنم راست است حتی در وجود خود شک می کنم راست است ولی در یک چیز هر چه بخواهم شک کنم شک نمی کنم و ان این است که در این که شک می کنم شک نمی کنم چون اگر شک کنم می دانم که دارم شک می کنم و این بود که در وسط زمین و اسمان روی یک نقطه ایستاد و یک پایگاه برای شناخت پیدا کرد.تا این پایگاه را پیدا کرد فورا یک اجر روی ان گذاشت و جمله معروف خود را سرود:

من شک می کنم و چون شک می کنم پس وجود دارم که شک می کنم پس من هستم

در این که شک می کنم شک نمی کنم و در این که خودم وجود دارم شک نمی کنم و این جا بود که قطار فلسفه دکارت شروع به حرکت کرد

باران خورده دریکشنبه 1386/11/14در هنگامه 19:9بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده دریکشنبه 1386/11/14در هنگامه 16:21بااشكهايي ازآسمان| |

چقدر زمونه بی وفاست

نمی دونم خدا کجاست

یکی بیاد بهم بگه

کجای کارم اشتباست

گاهی می خوام داد بکشم

اما صدام در نمیاد

بگم آخه خدا چرا

دنیا به آخر نمیاد؟؟؟

باران خورده دریکشنبه 1386/11/14در هنگامه 8:8بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درشنبه 1386/11/13در هنگامه 17:28بااشكهايي ازآسمان| |

 طعمش تلخ بود ، تلخي اش را دوست نداشتيم

    نمي دانستيم كه دواست ، دواي تلخ ترين دردها

         نمي دانستيم معجون است ، معجون انسان شدن.

         گمش كرديم ، شيطان از دستمان دزديد.

    بي طاقت شديم و نا آرام ، دهانمان بوي شكايت گرفت و گله...

و نازه فهميديم نام آن اكسير مقدس ، نام آنچه از دستش داديم ،"صبر"بود.

باران خورده درشنبه 1386/11/13در هنگامه 9:11بااشكهايي ازآسمان| |

 با حریر پیله های کاغذی

     واسه من جاده را ابریشم نکن

                من به پروانه شدن نمی رسم

                                حرمت فاصله مونو کم نکن...

باران خورده درجمعه 1386/11/12در هنگامه 22:34بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درجمعه 1386/11/12در هنگامه 13:0بااشكهايي ازآسمان| |

 

 حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
آخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو آخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي آخر آخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي 

باران خورده درجمعه 1386/11/12در هنگامه 0:2بااشكهايي ازآسمان| |

بي تو و چشم مست تو من به كجا سفر كنم ؟

بي تو چگونه نازنين ستاره را خبر كنم ؟

شهر نگاه من ببين يخ زده و بدون نور

نگو كه بي نگاه تو شب دلم سحر كنم

پر از صداي تو شده تمام لحظه هاي من

چگونه بعد تو از آن خاطره ها گذر كنم؟

درون شعر زندگي قافيه نام تو شده

نمي شود به زندگي بدون تو نظر كنم

اگر تمام قلب من بسوزد از فراق باز

محال باشد اين كه من ز عاشقي حذر كنم

تمام هر چه هست و نيست به اسم تو نوشته ام

براي من همين كه با خيال تو سفر كنم

 

باران خورده درجمعه 1386/11/12در هنگامه 0:1بااشكهايي ازآسمان| |

 

عشـــــــق من وتو بازيه

با عاطفه موازيه

كمه،تو مشت جا نميشه

خشكه،مثه رياضيه

مخرج صفر مبهمه

لج بازي توش مقدمه

غير رسيدن به هم

ميل مي كنه به سمت هم

با عاشقي جمع نميشه

از هوسش كم نميشه

تك مياره توي گذشـــــــت

توي غرور رد نميشه

توان دو نمي گيره

توي محاسبه گيره

عشق من و تو منـــــــــفيه

زير راديكال نميره

جزء صحيحي نداره

همش داره صفـــــــر مياره

فكر مي كنه مقدسه

دليل و برهان نداره

كسر مثه سه پنجمه

توي محبتـــــا گمه

به جايي راهي نداره

اين عشق فقط توهمـــــــــه

عشق من و تو فرموله

از هر طرف نامعلومه

نمي توني حل بكني

وقتي ميبيني مجهــــــــــــــوله!!!

باران خورده درپنجشنبه 1386/11/11در هنگامه 12:39بااشكهايي ازآسمان| |

 

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد.

زندگی شاید

ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد.

زندگی شاید

طفلی است که از مدرسه بر می گردد.

یا نگاه گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید:"صبح بخیر"

باران خورده درپنجشنبه 1386/11/11در هنگامه 12:8بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درسه شنبه 1386/11/09در هنگامه 11:49بااشكهايي ازآسمان| |

 

كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سرنوشت

          كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت

كاش مي شد بر قلم هايي كه بر عالم رواست

          با محبـــــــــت،با وفا،با مهرباني ها نوشت

كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

          داستان زندگاني بي غلـــــــط،حتي نوشت

كاش دلها از ازل محصور حسرت ها نبود

          كاين همه اي كاش ها بر دفتر دلها نبود

باران خورده دردوشنبه 1386/11/08در هنگامه 20:9بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده دردوشنبه 1386/11/08در هنگامه 20:8بااشكهايي ازآسمان| |

دفتر عشـــق كه بسته شـد

 

ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد  زدم

غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون كه عاشقــــت بود

بشنو اين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــ

ـــــــــــ

ـــــــ

ــــ


باران خورده دردوشنبه 1386/11/08در هنگامه 19:55بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درپنجشنبه 1386/11/04در هنگامه 23:49بااشكهايي ازآسمان| |

 

کجاي اين جنگل شب . پنهون ميشي خورشيدکم
پشت کدوم سد سکوت . پر ميکشي چکاوکم

چرا به من شک ميکني . من که منم براي تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو

دست کدوم غزل بدم . نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو

گريه نميکنم نرو
آه نميکشم بشين
حرف نميزنم بمون
بغز نميکنم، ببين

سفر نکن خورشيدکم . ترک نکن منو نرو
نبود نت مرگ منه . راهيه اين سفر نشو

نزار که عشق منو تو . اينجا به آخر برسه
بري تو. مرگ من از . رفتنه تو سر میرسه

گريه نميکنم نرو
آه نميکشم بشين
حرف نميزنم بمون
بغز نميکنم ببين

نوازشم کن ببين . عشق مي ريزه از صدام
صدام کن و ببين که باز . اونچه ميگن ترانه هام

اگر چه من به چشم تو . کمم، قد يميم، گمم
آتشفشانه عشقمو . در يا يه پر تلا تمم

گريه نميکنم نرو
آه نميکشم بشين
حرف نميزنم بمون
بغز نميکنم ببين

باران خورده درپنجشنبه 1386/11/04در هنگامه 23:35بااشكهايي ازآسمان| |

 

 

زندانی شدم...

 

زندانی خاطراتم

 

خسته شدم...

 

دیگر توان مقاومت ندارم

 

خسته شدم بس که گفتم روزی آزاد می شوم

 

خسته شدم بس که درهای بسته را باز فرض کردم

 

خسته شدم بس که تنها به خاطر خاطره های جدید بیدار شدم

 

روزی می رسد که از خستگی دیگر بیدار نمی شوم

 

به امید اینکه شاید در خواب عمیقم

 

خاطرات را زنده ببینم...

 

باران خورده درپنجشنبه 1386/11/04در هنگامه 13:32بااشكهايي ازآسمان| |

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آیته بهشت اما...آه

بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد.

باران خورده درچهارشنبه 1386/11/03در هنگامه 21:54بااشكهايي ازآسمان| |

 آدمك آخر دنياست،بخند

آدمك مرگ همين جاست،بخند

 آن خدايي كه بزرگش خواندي

 

به خدا مثل تو تنهاست،بخند

 

دست خطي كه تو را عاشق كرد

 

شوخي كاغذي ماست،بخند

 

فكر كن درد تو ارزشمند است

 

فكر كن گريه چه زيباست،بخند

 

راستي آنچه به يادت داديم

 

پر زدن نيست كه درجاست،بخند

 

آدمك نغمه آواز نخوان

 

به خدا آخر دنياست،بخنـــــــــــــد

 

باران خورده درچهارشنبه 1386/11/03در هنگامه 21:35بااشكهايي ازآسمان| |

زندگی

       قصه مرد یخ فروشی است که ازش پرسیدند:"فروختی؟"

                                                                               گفت:"نخریدند...تمام شد...!!!"

باران خورده درچهارشنبه 1386/11/03در هنگامه 21:32بااشكهايي ازآسمان| |

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :
اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرنده ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟
انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت : نميداني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر
نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست
چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از
يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ،
اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش
به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش
آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد
تو ر ا با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي.
راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟
انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد .
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست
...

 

باران خورده درسه شنبه 1386/11/02در هنگامه 22:13بااشكهايي ازآسمان| |

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ  زدن ماه به هم می ریزد.

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را می شود از حافظه آب گرفت؟؟؟

 

باران خورده درسه شنبه 1386/11/02در هنگامه 21:38بااشكهايي ازآسمان| |

 

 

A beautiful prayer

 

               يك دعاي زيبا     

   

              I asked god to take away my habit

 

 

از خدا خواستم عادتهاي زشت را تركم بدهد                              

 

                              God said no

 

 

                  It is not for me to take a way

                          but for you to give

 

 

                                It up

 

                                  خدا فرمود:خودت بايد آنها را ترك كني   

 

             I asked god to give me happiness

 

                                             گفتم :مرا خوشبخت كن      

 

                               god said no

 

                I give you blessings happinessis

                                  up to you…

 

 

                     فرمود :(نعمت) از من خوشبخت شدن از تو...

 

 

              I asked  god to grant me patience

 

                           از او خواستم لا اقل بمن صبر عطا كند

 

                              God said no

 

            P atence is a by product of tribulation

 

                  It is not granted it is learned

 

                             فرمود:صبر حاصل سختي و رنج است

 

 

                               عطا كردني نيست،آموختني است.

 

 

باران خورده درسه شنبه 1386/11/02در هنگامه 21:33بااشكهايي ازآسمان| |

باران خورده درسه شنبه 1386/11/02در هنگامه 0:0بااشكهايي ازآسمان| |

 

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

                                        چون نمردم هستم

                                                              پیش چشمان تو شرمنده

گرچه از فرط غرور

                 اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

                                      کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودم که از دل برود یار چو از دیده برفت

                          سالهاست که از دیده من رفتی ولیک

                                                                       دلم از مهر تو آکنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

                                         گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی ست

                            آتش سرکش و سوزنده هنوز

                                                                                                                  "حمید مصدق"

باران خورده دردوشنبه 1386/11/01در هنگامه 13:34بااشكهايي ازآسمان| |

 

کاش رویا هایمان روزی حقیقت می شدند

تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند

سادگی مهر و وفا قانون انسان بودن است

کاش قانونها یمان یکدم رعایت می شدند

اشک های همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی قلبهامان با صداقت می شدند

گاهی دلم ویران می شود ز غم ای کاش

در میان قلب ها غصه ها مردانه قسمت می شدند....!

باران خورده دردوشنبه 1386/11/01در هنگامه 13:17بااشكهايي ازآسمان| |


Design By : Night Skin