
دوره ي ارزانيست
شرف اينجا ارزان
تن عريان ارزان
آبرو قيمت يک تکه نان
و دروغ از همه چيز ارزانتر
و چه تخفيف بزرگي خورده است قيمت انسان ها

در تمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت تنها به تو می اندیشم به تو که احساس مرا نادیده نخواهی گرفت و مرا قبل از آنکه در مرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد.
عشق مرا خواهی ستود و در باغ کوچک قلبم گل امید خواهی کاشت.
تنها چیزی که برایم ارزشمند است تو هستی تویی که نمی توانم حتی در خیالم به بی تو بودن حتی برای يك لحظه ی کوتاه فکر کنم .
نمی دانم تا کی باید صبر کنم اما دوباره صبر می کنم .چون عادت کرده ام یاد بگیرم غیر از صبر کردن و تسلی يافتن با خاطرات زیبایت چاره ای ندارم.
نیامدنت قلبم را سخت می فشارد اما به امید آمدنت تا لحظه ی مرگ می مانم.
یا تو خواهی آمد یا در آغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید...

يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد. مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم. من از خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود...
بدترين درد اين نيست كه عشقت بميره
بدترين درد اين نيست كه به اوني كه دوستش داري نرسي
بدترين درد اين نيست كه عشقت بهت نارو بزنه
بدترين درد اينه كه عاشق يكي باشي و اون ندونه

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي
رسم زندگی این است:
یک روز کسی را دوست می داری و روز بعد تنهایی...به همین سادگی!
او رفته است و همه چیز به پایان رسیده است.مثل یک میهمانی که به آخر میرسد و تو به حال
خود رها میشوی....
چرا غمگینی؟؟
این رسم زندگیست.پس تنها آواز بخوان..

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟..خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را*** مـادر*** صدا کني.

سلام...سلام
من اومدم.ديگه نتونستم صبر كنم تا اولين آپم بشه سه شنبه.گفتم اول تير بشه اولين روز شروع دوباره مطلب گذاشتن من..
امروز آخرين امتحان را دادم.نميدونم آخرش چي ميشه؟اول امتحان اميدمون فقط به خدا بود حالا اول خدا بعدش استادها![]()
اميدوارم بتونم مثل قبل مطالب جالبي بگذارم.البته اگه قبلي ها جالب بودن!!!
راستي اين سبد گل را آوردم تا به همه اونايي كه توي اين مدت وبلاگ رو تنها نگذاشته بودن تقديم كنم...![]()
![]()
![]()

سلام....سلام
اين دفعه ميخوام واسه يه مدتي آپ نكنم.شايد آپ بعدي واسه تبريك روز مادر باشه!شايد زودتر،
شايد ديرتر...
ولي از همين جا از تموم افرادي كه به وبم سر ميزدن و حالا يا نظر ميدادن يا فقط مطالب رو
ميخوندن تشكر كنم.
پس تا مطلب جديد و تازه...
خداحافظ![]()
![]()
![]()
خدايا: به من زيستني عطا كن كه درلحظه مرگ بربي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم٬ومردني عطا كن كه بربيهودگيش سوگوار نباشم. بگذارتا آنرا من خود انتخاب كنم اما آنچنانكه تو دوست ميداري. خدايا چگونه زيستن را توبه من بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت خدايا رحمتي عطا كن تا ايمان نام ونان برايم نياورد قوتم بخش تا نانم راوحتي نا مم رادرخطرايمانم افكنم تا ازآنها با شم كه پول دنيا را مي گيرند وبراي دين كا رمي كنند نه ازآنها كه پول دين ميگيرند و براي دنيا كارمي كنند. اي خدا، ميدانم كه براي عشق زيستن وبراي زيبائي وخير مطلق بودن چگونه آدمي رابه مطلق ميبرد واخلاص يكتايي در زيستن يكتايي دربودن ويك تويي در عشق خدايا به هركس كه دوست ميداري بيا موز كه عشق از زندگي كردن بهتر است وبه هر كس كه دوست ترميداري بچشان كه دوست داشتن ازعشق برتر، خدايا مرا به ابتذال آرامش وخوشبختي نكشان، اضطرابهاي بزرگ ٬غمهاي ارجمند وحيرتهاي عظيم رابه روحم عطا كن، لذتها رابه بندگان حقيرت بخش ودردهاي عزيز رابرجانم ريز، خدايا به من توفيق تلاش درشكست، صبردر نا ا ميدي، رفتن بي هموار، جهاد بي سلاح كاربي پاداش، فداكا ري درسكوت، دين بي دنيا، مذهب بي عوام، عظمت بي نام، خدمت بي نان ايمان بي ريا، تنهايي درانبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنكه دوست بداند روزي كن!
گل من پرپر نشوی!!! که بلبلی در باز شدن غنچه لبخند تو زبان به سرود باز کرده است. شمع من خاموش نگردی!!! که چشمی در پرتو پیوند تو به دیدن آمده است. ساقه گلبن بهار من نشکنی!!! که دلی در رویش امیدوار تو دل بسته است. آفتاب من غروب نکنی!!! که شاخه آفتاب گردانی به جست و جوی تو سر بر داشته است. (دکتر علی شریعتی)
غم را بنگرچقدرزیباست
اوصاحب سرزمین دلهاست
هردل به کلام او تعمل
باید بکند بر او تحمل
او قصرخودش به دل بنا کرد
مهمان خودش غصه صدا کرد
هردیده براواشک بریزد
جز ناله از او هیچ نخیزد
درگوشه هردلی که شاد است
درکنار او خانه نهاده است
ما عاشق این غم جهانیم
وابسطه این غم نهانیم
در دهر بما هیچ ندادند
بهتر که به دل غمی نهادند
قدر ان بدان اگر چه سخت است
بی واژه غم جهان چه سرد است


