2khtari be name aseman
حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..
مامان جونم٬به خاطر همه بدی هایی که توی این دوران در حقت کردم من رو ببخش و اینو با تمام وجودم میگم: "خیلی دوست دارم و دستت رو می بوسم" عيد قربان، روز کامل شدن خويشتن خويش است و روز رهيدن از خويشتن خويش نيز است و در اين طريق روز رسيدن به اوج دلداگي نيز محسوب مي شود.حال که وادي عرفات که مرحله شناخت است را با ذکر و دعا و خودشناسي پشت سر نهاده اي و مشعر را که محل شعور و آگاهي است، تجربه کرده اي و سلاحي براي مبارزه با شيطان اندوخته اي،اکنون به مني رسيده اي که سرزمين رسيدن به عشق و دلباختگي است. عيد قربان، جشن رهيدگي از بندگي نفس است، عيد قربان تجلي گاه بندگي است و درست با همين خصوصيت است که عيد قربان پاک ترين عيدهاست. چه بد گفتم،چه بد کردم اگر نفرين به اين دنياي بد کردم ديگر به خلوت لحظههايم عاشقانه قدم نميگذاري، ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت. سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام . من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرانده اي؟! من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد .... ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است. و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند . و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي . تا به حال نوشته بودم ؟ به گمانم نه ! پس اينبار برايت مي نويسم که : دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند . ميخواهمت هنوز ؟؟؟ گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند. ميخوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند. هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد. و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است. به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که : دلتنگت شده ام به همين سادگي .... ‹‹ آسمانم ستاره می خواست که تو آمدی. ابر حسود اما چشم دیدن خوشحالیم را نداشت. آسمانم ابری شد. بارید و بارید و من... به انتظار دیدن دوباره ات قطره های باران را یکی یکی می شمردم. اما تو دیگر پشت ابر ها نبودی وقتی که تمام شدند. نمی دانم در کدام صورت فلکی باید به دنبال تو گشت. در آسمان بزرگ من جای یک ستاره خالی شد. کاش از خورشید فرار نمی کردی تا روشنتر به دنبالت می گشتم. کاش هرگز آسمانم ستاره نمی خواست. کاش ابر ها کمی مهربانتر بودند تا تو را از دست نمی دادم... ای كاش میدانستی شبها تنها ستاره ای را كه به نامت زده ام به چشمانم سنجاق میكنم تا یادم نرود در روی زمین كسی هم هست كه سبزی لحظه هایش روزی آرزویم بود.... خانه را در چشم های تو پیدا کردم. پلکهایت را به هم نزن خانه خراب میشوم ولی مهم نیست من باز هم دوستت دارم و فقط از خدایم سلامتی و موفقیت و شادابیت را آرزومندم و در فصلهای زیبای خداوندی فقط سکوت و انتظار و نجواهای درونی شبانه و روزانه ام را بهانه میکنم.چه سخت و طاقت فرساست انتظار و سکوت اما ارزشش را دارد.خدایا کمکم کن ای منتظر ترین منتظران . ›› سالها پيش در يكي از مناطق چين باستان، شاهزاده اي آماده تاجگذاري مي شد اما بنا به قانون، بايد اول ازدواج ميكرد. از آنجا كه همسر او ملكه آينده مي شد، بايد دختري را پيدا مي كرد كه بتواند به طور كامل به او اطمينان كند. بنابر اين با مرد خردمندي مشورت كرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند و دختري را كه سزاوار ازدواج با امپراطور باشد، انتخاب نمايد. غرق عشق و شور و مستی بی مثال پر کشیدم از زمین و از زمان آدم و حوا و هرچه زاده اند هر کسی در دست خود یک نامه داشت بعد از آن باری تعالی مینوشت رفت و رفت و نوبتش بر من رسید با غضب افکند سوی من نگاه چشم تا به جهنم دوختم ناگهان زیبا رخی از ره رسید بعد از آن یار و آن دلدار گفت پور موسی (ع) با تو صحبت میکند گر چه او با نامه بد آمده آمده صد بار بر من رو زده گر چه او هم آبرویم برده است خوب میدانم که خوش کردار نیست ************************** ولادت هشتمین ستاره تابناک آسمان امامت و ولایت بر تمامی عاشقان آن امام بزرگ٬آقا امام رضا(ع) مبارک و خجسته باد... آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند ، اگر عاشق شدند وابسته نشوند ، اگر وابسته شدند مجنون نشوند ، و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند .... آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد .... آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد ... آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد .. رسم عاشقي دوزخ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سر لوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد ... آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس .. آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد ...! آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذراندن لحظه هاي زندگي ... ! با هدف عاشق شويد و با عشق عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد ... ! نامه ای برای تو : امروز صبح كه از خواب بيدار شدي،نگاهت ميكردم؛ دوست و دوستدارت: خدا پدر با شونه های افتاده از در خارج شد.افکارش یک لحظه بهش فرصت برای تصمیم گیری درست نمیدادن.اون از یه ماه پیش که خبره سرطان دخترش رو شنیده بود دنیابراش سیاه شده بود.پدری که هستیش رو مدیون دخترش بود.پری ای که با قدم گذاشتنش به زندگیش زندگیش رو عوض کرده بود٬هرچندکه به دنیا اومدن دخترش سختی های زیادی داشت. زن ومرد برای داشتن یه کوچولو تمام مطب های دکترای خوب رو زیرو روکرده بودن.این مطب آخر و دکتر توش آخرین امیدشون بود٬آخرین امیدکه به یه کلمه نه یا اره ربط داشت.زن میترسید وارد مطب شه٬میترسید جواب این دکتر هم نه باشه.مرد اونو دنبال خودش میکشوند٬انگار که به زن چند وزنه سنگین وصل کرده بودن که نمیتونست راه بره.دکتربا دیدن آزمایش ها کمی فکر کرد وگفت :مبارکه٬به زودی صاحب فرزندی میشید٬یه کوچولوی نازو خوب. صدای گریه بچه فضا روپر کرده بود.گریه بچه باصدای الله و اکبر اذان ظهردرهم آمیخت.پدربرای شکربه مسجد رفت٬اون حالاصاحب یه دختر بود٬یه دختر کوچولو وناز.به همین دلیل تمام بچه های بی سرپرست رومهمون کرد ویه جشن باشکوه گرفت. دخترصدای جیغش توخونه پیچید که میگفت مامانی دیرم شد.بدو٬معلممون دعوام میکنه ها.اون حالا اول دبستان بود و شبیه یه فرشته ناز شده بود. وای.. خدایا باورم نمیشه این اسم منه!من نفره اول کنکور٬نه این من نیستم..این باردختر کنکورداده بودو قبول شده بود. سوگندیادمیکنم.....حالادختر توی لباس فارغ التحصیلش داشت سوگند یادمیکرد.حالابرای خودش یه خانم دکتر بود٬خانم دکتری که میخواست جون هزاران نفر رونجات بده. حالاخانم دکتر رو تخت بیمارستانی که دکترش بود خوابیده بود وداشت با سرطان دسته پنجه نرم میکرد.تمام دکترا قطع امیدکرده بودند و میگفتن حداکثر یه ماه دیگه کارش تمومه! الله واکبرو...این بارصدای اذان با صدای لااله الاالله مردم وکسانی که زیره تابوت دختر روگرفته بودن درهم آمیخت.دختر رو به خاک سپردن. فرشته ای که از اول جای اون تو دنیا نبود و نباید میومد٬اما با اومدنش به هزاران نفر امیدبخشید وجون هزاران نفر رو از دام مرگ رهایی بخشید٬اماحالاخودش با مرگ هم بسترشده بود وتوی خونه ابدیش خوابیده بود.اون به خواب رفت به خواب ابدی... **************** این یه داستان بود٬شایدواقعی باشه و برای هزاران نفر اتفاق افتاده باشه.اتفاق افتاده باشه که همیشه یه چیز روبه زور از خدامیخوان و به خدامیگن چی کارکن وچیکار نکن٬درصورتی که اوخداست٬دانای مطلق٬ دارنده مطلق٬کسی که اگرصلاح بدونه میده اگه هم ندونه نمیده یا شایدم صلاح درگرفتن باشه اما ما...چیه که همیشه اسبمون رو میتازونیم و به موانع دقت نمیکینم! **************** خداجون... خودم رو میسپارم به خودت٬آخه فقط تویی که میدونی از چی و از کی دلم گرفته٬پس کمکم کن و هیچ وقت تنهام نزار.من سیاه ذره ای بیش واست نیستم میون این همه بنده خوبی که داری ولی من تورو دارم٬فقط و فقط تو.... میخوام فریاد بزنم ولی بغض راه گلوم رو بسته و سکوت میکنم٬چون خودت گفتی از رگ گردن هم بهمون نزدیک تری پس داد زدن فایده ای نداره.هیچ چیز نمیگم و تنها امیدم تویی... روزی در کنار برکه ای رفته بودم . دو قو را دیدم دو مظهر عشق آن دو مشغول عشق ورزیدن و تعلیم عشق بودند که ....... از آن دو پرسیدم؟ عشق چیست؟ گفتند: عشق یعنی جامی سنگی را به جامی از طلا ترجیح دادن. گفتم عاشقی چیست؟ گفتند: جامی سنگی را طلا دیدن. گفتم عاشق کیست؟ گفتند: کسی که میان صد جام طلا فقط جام سنگی را بیند. گفتم معشوق کیست؟ گفتند: کسی که ارزش عشق ورزیدن را داشته باشد. و در پایان سوالاتم پرسیدم چرا به عاشقان مجنون گویند؟ گفتند: کسی که عاشق شود دیگر عقلش از کار می افته و دل جای اون و می گیره و دل فرماندهنده می شه و وقتی دل فرماندهنده بشه..............
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو ۲ ساله بودی، اون بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که ۳ ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذات کف اتاق،ازش تشکر می کردی !
وقتی ۴ ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که ۵ ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی !
وقتی که ۶ ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فریاد زدن: من نمی خوام برم! ازش تشکر می کردی ...!
وقتی که ۷ ساله بودی، اون، برات یک توپ فوتبال خرید.
تو هم، با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!!
وقتی که ۸ ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.
تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۹ ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۰ ساله بودی اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی !
وقتی که ۱۱ ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه !
وقتی که ۱۲ ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ...
وقتی که ۱۳ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!
وقتی که ۱۴ ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی: با فراموش کردن نوشتن یک نامه ساده !!!
وقتی که ۱۵ ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتی که ۱۶ ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ...
تو هم ،هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی٬ اینجوری ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۷ ساله بودی و وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و اینطوری ازش تشکر کردی
وقتی که ۱۸ ساله بودی، اون در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
توهم ازش تشکر کردی٬این طوری که تا تموم شدن جشن پیش مادرت نیومدی!
وقتی که ۱۹ ساله بودی، اون شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
توهم ازش تشکر کردی وبا گفتن خداحافظی خشک وخالی بیرون خوابگاه٬به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودت رو دست وپا چلفتی و بچه ننه نشون بدی!
وقتی که ۲۰ ساله بودی، اون ازت پرسید که، آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره !
وقتی که ۲۱ ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!!!
وقتی که ۲۲ ساله بودی، اون تو رو در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟!
وقتی که ۲۳ ساله بودی، اون برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم ازش تشکر کردی و با گفتن این جمله پیش دوستات:اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتی که ۲۴ ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتی که ۲۵ ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه...
توهم ازش تشکر کردی٬اینطوری که یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی..
وقتی که ۳۰ ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم باگفتن این جمله ازش تشکر کردی:همه چیز دیگه تغییر کرده!!!
وقتی که ۴۰ ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!
وقتی که ۵۰ ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!!
و سپس یک روز، اون به آرامی از دنیا میره و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد ..
عيد قربان، پاک ترين عيدهاست فقط به خاطر اينکه انساني نومتولد مي شود که سرسپردگي و بندگي خدا را مي پذيرد. عيد قربان، به زائر خانه خدا در اوج شناخت و معرفت و آزادگي،بندگي خدا را ديکته مي کند و ماحصل آن قرب خداست و اين خود،کامل شدن بندگي است.
امروز نهيب ابراهيم خليل، از منا به گوش مي رسد که اي حاجي بايد از تعلقات دنيوي ببري، تعلق تو هر چه باشد، از جنس اين دنيايي است، ولي تعلق من اسماعيل تنها پسرم بود که در پاسخ عشق به معبود به قربانگاهش بردم.
عيد قربان عيد رهايي از تعلقات دنيوي و هر آنچه غيرخدايي است محسوب مي شود. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجود را قرباني مي کند تا سبکبال شود و با ره توشه اي عظيم به سفر آخرت عزيمت کند.

که نزدت خويشتن را ديو و دد کردم
مرا يا رب نمي خواهي!
گناه هستو ،
به حرفم گوش کن يا رب ،به دردم گوش کن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش کن يا رب
بگو يا رب...
به جز عشقي که دردش را به من دادي
به من يا رب چه بخشيدي که رد کردم
فقط در عاشقي يا رب،
مدد گفتم ،
شدم عاشق،
تمناي مدد کردم
شب مستي اگر يک توبه بشکستم
سحر تکرار توبه، صد به صد کردم
به سيلابم کشاندي، زير و بم ديدم
تحمل در عذاب جذر و مد کردم
برايم آتش دوزخ، فرستادي
برايت لاله ها را در سبد کردم
گرفتي جامه فخر مرا از من
صبورانه کُله را از نمد کردم
نشانم ده اگر يک مور آزردم
اگر يک دانه گندم را لگد کردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از هستو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد کردم
به حرفم گوش کن يا رب ،به دردم گوش کن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش کن يا رب٬خداوندا..

.jpg)
دختر خدمتكار قصر نيز عاشق شاهزاده بود و با وجود اينكه مي دانست فقط زيباترين و ثروتمندترين دختران دربار در آن مجلس حضور دارند، تصميم گرفت از اين فرصت استفاده كرده و دست كم يك بار از نزديك، شاهزاده را ببيند. سرانجام روز موعود فرارسيد و شاهزاده در ميان درباريان ايستاد و شرايط رقابت را اعلام كرد:
" به هر يك از شما دانه اي مي دهم. فردي كه بتواند در مدت شش ماه، زيباترين گل را براي من بياورد، ملكه آينده چين مي شود."
دختر، دانه را گرفت و در گلداني كاشت و از آنجا كه مهارت چنداني در باغباني نداشت، با دقت و بردباري زيادي به خاك گلدان رسيد. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. او هر چيزي را امتحان كرد. با كشاورزها صحبت كرد، آنان راه هاي مختلف گلكاري را به او آموختند اما هيچكدام از اين راهها، نتيجه نداد. هر روز احساس ميكرد از رويايش دورتر شده اما عشقش مانند قبل، زنده بود.
سرانجام، شش ماه گذشت و هيچ گلي در گلدانش سبز نشد. با اين كه چيزي براي نمايش نداشت اما مي دانست در آن دوران، چقدر زحمت كشيده، بنابراين با مادرش صحبت كرد كه اجازه دهد در روز و ساعت موعود به قصر برود. در دلش مي دانست اين آخرين ملاقات با معشوق است. روز ملاقات فرا رسيد. دختر با گلدان خالي منتظر ماند و ديد همه دختران ديگر، نتيجه هاي خوبي گرفته اند: هر كدام گل بسيار زيبايي به رنگ ها و شكل هاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند.
لحظه موعود فرا رسيد، شاهزاده وارد شد و هر كدام از گلدان ها را با دقت بررسي كرد. وقتي كارش تمام شد، نتيجه را اعلام كرد. دختر خدمتكار، همسر آينده او بود. همه حاضران اعتراض كردند و گفتند كه:
"شاهزاده درست همان فردي را انتخاب كرده كه در گلدانش، هيچ گلي نروييده است."
شاهزاده با خونسردي، دليل انتخابش را توضيح داد و گفت:
"اين دختر، تنها فردي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور مي كند، گل صداقت. همه دانه هايي كه به شما دادم، عقيم بودند و امكان نداشت گلي از آنها برويد."

غوطه ور در عالم فکر و خیال
یافتم خود در مکانی لا مکان
گوییا در این زمین استاده اند
نامه را در نزد حاکم میگذاشت
بنده اش اهل جهنم یا بهشت
نامه ام بگرفت و اعمالم چو دید
گفت چیزی تو نداری جز گناه
از نهیب شعله هایش سوختم
حال زارم تا که دید آهی کشید
رو به حق بنمود و با دادار گفت
ضامن آهو شفاعت می کند
چند روزی را به مشهد آمده
صحن و ایوان مرا جارو زده
آب سقا خانه ام را خورده است
لیک دیدم بهر زهرا می گریست


و اميدوار بودم كه با من حرف بزني، حتي براي چند كلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي كه ديروز در زندگيات افتاد، از من تشكر كني. اما متوجه شدم كه خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي كه ميخواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف ميدويدي تا حاضر شوي فكر ميكردم چند دقيقهاي وقت داري كه بايستي و به من بگويي: سلام؛ اما تو خيلي مشغول بودي. يك بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يك ربع كاري نداشتي جزآنكه روي يك صندلي بنشيني. بعد ديدمت كه از جا پريدي.خيال كردم ميخواهي با من صحبت كني؛
اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن كردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.
تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه كارهاي مختلف گمان ميكنم كه اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني. متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه ميكني، شايد چون خجالت ميكشيدي كه با من حرف بزني، سرت را به سوي من خم نكردي. تو به خانه رفتي و به نظر ميرسيد كه هنوز خيلي كارها براي انجام دادن داري.
بعد از انجام دادن چند كار،تلويزيون را روشن كردي.نميدانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟
در آن چيزهاي زيادي نشان ميدهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن ميگذراني؛ در حالي كه درباره هيچ چيز فكر نميكني و فقط از برنامههايش لذت ميبري... باز هم صبورانه انتظارت را كشيدم و تو در حالي كه تلويزيون را نگاه ميكردي، شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نكردي. موقع خواب...،فكر ميكنم خيلي خسته بودي. بعد از آن كه به اعضاي خوانوادهات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي. اشكالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي كه من هميشه در كنارت و براي كمك به تو آمادهام.
من صبورم، بيش از آنچه تو فكرش را ميكني.حتي دلم ميخواهد يادت بدهم كه تو چطور با ديگران صبورباشي. من آنقدر دوستت دارم كه هر روز منتظرت هستم.
منتظر يك سر تكان دادن، دعا، فكر، يا گوشهاي از قلبت كه متشكر باشد.
خيلي سخت است كه يك مكالمه يك طرفه داشته باشي.خوب، من بازهم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به اميد آنكه شايد امروز كمي هم به من وقت بدهي.


| Design By : Night Skin |





