2khtari be name aseman
حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..
غرق عشق و شور و مستی بی مثال پر کشیدم از زمین و از زمان آدم و حوا و هرچه زاده اند هر کسی در دست خود یک نامه داشت بعد از آن باری تعالی مینوشت رفت و رفت و نوبتش بر من رسید با غضب افکند سوی من نگاه چشم تا به جهنم دوختم ناگهان زیبا رخی از ره رسید بعد از آن یار و آن دلدار گفت پور موسی (ع) با تو صحبت میکند گر چه او با نامه بد آمده آمده صد بار بر من رو زده گر چه او هم آبرویم برده است خوب میدانم که خوش کردار نیست ************************** ولادت هشتمین ستاره تابناک آسمان امامت و ولایت بر تمامی عاشقان آن امام بزرگ٬آقا امام رضا(ع) مبارک و خجسته باد... آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند ، اگر عاشق شدند وابسته نشوند ، اگر وابسته شدند مجنون نشوند ، و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند .... آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد .... آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد ... آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد .. رسم عاشقي دوزخ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سر لوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد ... آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس .. آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد ...! آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذراندن لحظه هاي زندگي ... ! با هدف عاشق شويد و با عشق عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد ... ! نامه ای برای تو : امروز صبح كه از خواب بيدار شدي،نگاهت ميكردم؛ دوست و دوستدارت: خدا پدر با شونه های افتاده از در خارج شد.افکارش یک لحظه بهش فرصت برای تصمیم گیری درست نمیدادن.اون از یه ماه پیش که خبره سرطان دخترش رو شنیده بود دنیابراش سیاه شده بود.پدری که هستیش رو مدیون دخترش بود.پری ای که با قدم گذاشتنش به زندگیش زندگیش رو عوض کرده بود٬هرچندکه به دنیا اومدن دخترش سختی های زیادی داشت. زن ومرد برای داشتن یه کوچولو تمام مطب های دکترای خوب رو زیرو روکرده بودن.این مطب آخر و دکتر توش آخرین امیدشون بود٬آخرین امیدکه به یه کلمه نه یا اره ربط داشت.زن میترسید وارد مطب شه٬میترسید جواب این دکتر هم نه باشه.مرد اونو دنبال خودش میکشوند٬انگار که به زن چند وزنه سنگین وصل کرده بودن که نمیتونست راه بره.دکتربا دیدن آزمایش ها کمی فکر کرد وگفت :مبارکه٬به زودی صاحب فرزندی میشید٬یه کوچولوی نازو خوب. صدای گریه بچه فضا روپر کرده بود.گریه بچه باصدای الله و اکبر اذان ظهردرهم آمیخت.پدربرای شکربه مسجد رفت٬اون حالاصاحب یه دختر بود٬یه دختر کوچولو وناز.به همین دلیل تمام بچه های بی سرپرست رومهمون کرد ویه جشن باشکوه گرفت. دخترصدای جیغش توخونه پیچید که میگفت مامانی دیرم شد.بدو٬معلممون دعوام میکنه ها.اون حالا اول دبستان بود و شبیه یه فرشته ناز شده بود. وای.. خدایا باورم نمیشه این اسم منه!من نفره اول کنکور٬نه این من نیستم..این باردختر کنکورداده بودو قبول شده بود. سوگندیادمیکنم.....حالادختر توی لباس فارغ التحصیلش داشت سوگند یادمیکرد.حالابرای خودش یه خانم دکتر بود٬خانم دکتری که میخواست جون هزاران نفر رونجات بده. حالاخانم دکتر رو تخت بیمارستانی که دکترش بود خوابیده بود وداشت با سرطان دسته پنجه نرم میکرد.تمام دکترا قطع امیدکرده بودند و میگفتن حداکثر یه ماه دیگه کارش تمومه! الله واکبرو...این بارصدای اذان با صدای لااله الاالله مردم وکسانی که زیره تابوت دختر روگرفته بودن درهم آمیخت.دختر رو به خاک سپردن. فرشته ای که از اول جای اون تو دنیا نبود و نباید میومد٬اما با اومدنش به هزاران نفر امیدبخشید وجون هزاران نفر رو از دام مرگ رهایی بخشید٬اماحالاخودش با مرگ هم بسترشده بود وتوی خونه ابدیش خوابیده بود.اون به خواب رفت به خواب ابدی... **************** این یه داستان بود٬شایدواقعی باشه و برای هزاران نفر اتفاق افتاده باشه.اتفاق افتاده باشه که همیشه یه چیز روبه زور از خدامیخوان و به خدامیگن چی کارکن وچیکار نکن٬درصورتی که اوخداست٬دانای مطلق٬ دارنده مطلق٬کسی که اگرصلاح بدونه میده اگه هم ندونه نمیده یا شایدم صلاح درگرفتن باشه اما ما...چیه که همیشه اسبمون رو میتازونیم و به موانع دقت نمیکینم! **************** خداجون... خودم رو میسپارم به خودت٬آخه فقط تویی که میدونی از چی و از کی دلم گرفته٬پس کمکم کن و هیچ وقت تنهام نزار.من سیاه ذره ای بیش واست نیستم میون این همه بنده خوبی که داری ولی من تورو دارم٬فقط و فقط تو.... میخوام فریاد بزنم ولی بغض راه گلوم رو بسته و سکوت میکنم٬چون خودت گفتی از رگ گردن هم بهمون نزدیک تری پس داد زدن فایده ای نداره.هیچ چیز نمیگم و تنها امیدم تویی... روزی در کنار برکه ای رفته بودم . دو قو را دیدم دو مظهر عشق آن دو مشغول عشق ورزیدن و تعلیم عشق بودند که ....... از آن دو پرسیدم؟ عشق چیست؟ گفتند: عشق یعنی جامی سنگی را به جامی از طلا ترجیح دادن. گفتم عاشقی چیست؟ گفتند: جامی سنگی را طلا دیدن. گفتم عاشق کیست؟ گفتند: کسی که میان صد جام طلا فقط جام سنگی را بیند. گفتم معشوق کیست؟ گفتند: کسی که ارزش عشق ورزیدن را داشته باشد. و در پایان سوالاتم پرسیدم چرا به عاشقان مجنون گویند؟ گفتند: کسی که عاشق شود دیگر عقلش از کار می افته و دل جای اون و می گیره و دل فرماندهنده می شه و وقتی دل فرماندهنده بشه.............. وقتی که برگی رو زمین میفته حس میکنم گریه بی صداشو. آخه منم یه برگ خشک و زردم که بی صدا یه عمره گریه کردم حس میکنم چی میگذره تو قلبش وقتی می بینه مرگ لحظه هاشو. پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و رویش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خواند : پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با استیسی پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. استیسی به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. استیسی چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و استیسی بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.با عشق،پسرت،جان. در صورتي كه تاريخ تولد شما در: سوم تير باشد،"خاكستري" هستيد. خاكستري: جذاب و فعال است.هرگز احساسات خود را پنهان نمي كند و هرآنچه كه درونش است را آشكار ميكند؛اما ضمنا مي تواند خود خواه هم باشد.مي خواهد مورد توجه باشد و نمي خواهد بطور نابرابر با او برخورد شود.مي تواند روز مردم را روشن كند.آنها مي دانند در زمان مناسب چه بگويند و خوش اخلاق هستند. رنگ خودم رو نوشتم تا کسی گله نکنه.بقیه تاریخ و رنگ ها رو توی ادامه مطالب گذاشتم... این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود . ماهی کوچکی که تُـنگ آزارش میدهد و بوی دریا هوایی اش کرده است . قلب ها همان نهنگانند در اشتیاق اقیانوس اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد ؟! آدم ها ، ماهی ها را در تـُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه . اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است . هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد ، تو چطور می خواهی قلبت را در سینه ات نگه داری ؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع . این ماهی کوچک ، اما بزرگ خواهد شد و این تُـنگ ، تـَنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید . تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نـَقبی میزدی از تـُنگ سینه به اقیانوس . کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره میزدی . کاش ... بگذریم ... دریا و اقیانوس به کنار ، نامنتها و بی نهایت پیشکش . کاش لااقل آب این تُـنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است . و تو میدانی که آب هم بماند می گندد ٬ آب هم که بماند لجن می بندد و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد ! مرد جوون: ببخشين آقا، مي تونم بپرسم ساعت چنده؟ یادت میاد یه روزی داد می زدم می گفتم: خیلی دوستت دارم می گفتی: بلندتر بگو... گوشام نمی شنوه پس چرا حالا که خیلی آهسته می گم: دیگه دوستت ندارم می گی: توروخدا یواش تر بگو... پرده گوشم پاره شد صدای پای عید می آید و دل مومن بر سر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکلیف است، از آمدن آن یک دل شاد باشد یا از رفتن این یک محزون؟ عید فطر پاک ترین و عیدترین عیدهاست چرا که پاداش یک ماه عبادت و شست و شوی جان در نهر پاک رمضان است. عید فطر، عید پایان یافتن رمضان نیست، عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است، چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می شود. رمضان کوره ایی است که هستی انسان را می سوزاند و آدمی نوبا جانی تازه از آن سر بر می آورد. فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است. بناست که رمضان با سحرها و افطارهایش، با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد. اگر درعید فطر درنیابیم که از نو متولد شده ایم، اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم، عید فطر عید ما نیست. از این روست که در دعای قنوت نماز عید فطر می خوانیم: اسئلک بحق هذاالیوم الذی جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلی الله علیه و اله ذخراً و مزیداً “از تو خواهم به حق این روز که آن را برای مسلمانان عید قرار دادی و برای محمد و آل او ذخیره و فزونی ساختی.”
غوطه ور در عالم فکر و خیال
یافتم خود در مکانی لا مکان
گوییا در این زمین استاده اند
نامه را در نزد حاکم میگذاشت
بنده اش اهل جهنم یا بهشت
نامه ام بگرفت و اعمالم چو دید
گفت چیزی تو نداری جز گناه
از نهیب شعله هایش سوختم
حال زارم تا که دید آهی کشید
رو به حق بنمود و با دادار گفت
ضامن آهو شفاعت می کند
چند روزی را به مشهد آمده
صحن و ایوان مرا جارو زده
آب سقا خانه ام را خورده است
لیک دیدم بهر زهرا می گریست


و اميدوار بودم كه با من حرف بزني، حتي براي چند كلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي كه ديروز در زندگيات افتاد، از من تشكر كني. اما متوجه شدم كه خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي كه ميخواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف ميدويدي تا حاضر شوي فكر ميكردم چند دقيقهاي وقت داري كه بايستي و به من بگويي: سلام؛ اما تو خيلي مشغول بودي. يك بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يك ربع كاري نداشتي جزآنكه روي يك صندلي بنشيني. بعد ديدمت كه از جا پريدي.خيال كردم ميخواهي با من صحبت كني؛
اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن كردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.
تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه كارهاي مختلف گمان ميكنم كه اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني. متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه ميكني، شايد چون خجالت ميكشيدي كه با من حرف بزني، سرت را به سوي من خم نكردي. تو به خانه رفتي و به نظر ميرسيد كه هنوز خيلي كارها براي انجام دادن داري.
بعد از انجام دادن چند كار،تلويزيون را روشن كردي.نميدانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟
در آن چيزهاي زيادي نشان ميدهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن ميگذراني؛ در حالي كه درباره هيچ چيز فكر نميكني و فقط از برنامههايش لذت ميبري... باز هم صبورانه انتظارت را كشيدم و تو در حالي كه تلويزيون را نگاه ميكردي، شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نكردي. موقع خواب...،فكر ميكنم خيلي خسته بودي. بعد از آن كه به اعضاي خوانوادهات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي. اشكالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي كه من هميشه در كنارت و براي كمك به تو آمادهام.
من صبورم، بيش از آنچه تو فكرش را ميكني.حتي دلم ميخواهد يادت بدهم كه تو چطور با ديگران صبورباشي. من آنقدر دوستت دارم كه هر روز منتظرت هستم.
منتظر يك سر تكان دادن، دعا، فكر، يا گوشهاي از قلبت كه متشكر باشد.
خيلي سخت است كه يك مكالمه يك طرفه داشته باشي.خوب، من بازهم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به اميد آنكه شايد امروز كمي هم به من وقت بدهي.




پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامی. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوستت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

حرفهاي ديگر از جنس باران

پيرمرد: معلومه كه نه!
جوون: ولي چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي؟!
پيرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه؟!
پيرمرد: ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي!
جوون: كاملا" امكانش هست !
پيرمرد: ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !
جوون: كاملا" امكان داره !
پيرمرد: يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم! بعد از اين دعوت من، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده؟!
جوون: ممكنه!
پيرمرد: بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي!
مرد جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد: بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد!
مرد جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهاي متوالي، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !
مرد جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد: بعد از يه مدت، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم!!!!!!



| Design By : Night Skin |



